تبليغاتX

] جیغ - قصه شنگو و منگول
تفریح و سرگرمی

سلام ، خدايي اگه دروغ ميگم بگيد دروغ ميگي:

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.
زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!

مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد.
زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!

مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.
زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!

مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.
زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.
زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!

از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد.
ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

..........

يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود به كفشها زول زده بود جلوتر رفتم وكفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم وبه پسر بچه دادم پسرك خوشحال شد ودر حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم پسرك يك دفعه كفشها را درآورد وبه من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي توبا حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي ومن نميتوانم آنها را به توبدهم پسرك اين را گفت واز من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك پسرك حسرت كفشي را بخورد

...........

قصه شنگول ومنگول!!

راوي ميگه گرگي رو ديدم گشاد گشاد راه مي رفت جويا شدم
گفت رفتم دم خانه شنگول ومنگول در زدم گفتم منم منم مادرتان از شانس بد من باباشون در را باز كرد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/15ساعت   توسط ت.ک  | 

 
JavaScript Codes