وقتي چند نفر با هم يك جا جمع ميشن چيکار ميکنن؟ +یک داستان واقعی از زبان یک دختر::
توي فرانسه، همه همزمان شروع به حرف زدن ميكنن!
توي ايتاليا، در مورد مد عينك و لباس جديدشون بحث ميكنن!
توي آلمان، درباره سياستهاي دولت حرف ميزنن!
توي پاكستان، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدن!
توي عراق، براي حمله به سربازهاي آمريكايي نقشه ميكشن!
توي افغانستان، اگه پول نداشته باشن كار ميكنن و اگه پول داشته باشن ميخوابن!
توي آذربايجان، يه بطري آب پرتقال ميخرن و با هم ميخورن!
توي مصر، ميرن يه جا ميشينن قليون ميكشن!
توي امارات متحده عربي، ۴ نفرشون دست ميزنن و يه نفرشون ميرقصه!
توي روسيه، از همديگه رشوه ميگيرن!
توي ژاپن، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشن! چون هميشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن!
توي هند، يا با همديگه ميرقصن و يا ميرن سينما و رقص تماشا ميكنن!
توي كوبا، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يه جا جمع بشن از كاسترو تعريف ميكنن!
توي سوريه، از ترس بلافاصله از همديگه جدا ميشن!
توي كره جنوبي، با هم يه شركت راه ميندازن و يه كالاي ژاپني رو كپي ميكنن!
توي مكزيك، دو نفرشون دوئل ميكنن و يه نفرشون ناظر دوئل ميشه و دو نفر ديگه هم گيتار ميزنن!
توي ايران، يا پشت سر بقيه غيبت ميكنن يا روزنامه راه ميندازن يا يه جلسه سخنراني ترتيب ميدن يا به يه جلسه سخنراني حمله ميكنن يا از حرف زدن و سوتيهاي همديگه ايراد ميگيرن يا يه نفرشون رو ميذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش ميكنن يا الكي ميخندن يا يه پيتزا فروشي باز ميكنن يا بدون هيچ صحبتي ميايستن و چشم و سرشون رو ميچرخونن و مردم رو ميچرن يا يه شركت كامپيوتر و اينترنت راه ميندازن يا ميرن يه چت روم توي ياهو مسنجر ميسازن يا يه وبلاگ دستهجمعي ميسازن يا گروه اينترنتي راه ميندازن!![]()

بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده! یه آه از ته دل کشید.
بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.
دو تا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش.
بعداً فهمیدم از ادبش نبوده، بلکه این ندید پدید تا من رو دیده بود ....
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.
بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.
بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.
ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!
بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش!
نکات مهم:
۱ چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
۲ آدم منگل هم دل داره!!

