سلام.خوبین؟

شرلوک هلمزکارآگاه معروف ودستیارش واتسون رفته بودند صحرا نوردی وشب هم

چادری زدندوزیر آن خوابیدن نیمه های شب هلمزبیدارشد وبه آسمان نگریست 

واتسون را بیدار کردو گفت :نگاهی به آن بالا بینداز وبه من بگوچه میبینی؟

واتسون گفت میلیون ها ستاره میبینم.هلمز گفت چه نتیجه ای میگیری؟واتسون

گفت از لحاظ روحانی نتیجه میگیرم خداوند بزرگ است وما در این دنیا چقدرحقیریم.

ازلحاظ ستاره شناسی نتیجه میگیرم که زهره در برج مشتری است پس باید اوایل

تابستان باشد.از لحاظ فیزیکی نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است. پس

ساعت باید سه نیمه شب باشد.

شرلوک هلمز قدری فکر کردوگفت:واتسون تو احمقی بیش نیستی..نتیجه اول و

مهمی که باید بگیری این است که چادرما را دزدیده اند و برده اند

..............................

قدرت کلام

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي

افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چقدر

عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند ديگر چاره اي نيست ، شما به زودي خواهيد

مرد .

دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون

بپرند . اما قورباغه هاي ديگر ، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون

نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد .

بالاخره يكي از دو قورباغه ، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش

برداشت . او پس از مدتي مرد .

اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه

قورباغه ها فرياد مي زدند دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و

بالاخره از گودال خارج شد .

 وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : " مگر تو حرفهاي ما را

نشنيدي ؟ "

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را

تشويق مي كنند .