بیماری 32 ساله به سراغ ریچارد کرولی درمانگر رفت.

 

شکایتش این بودکه نمی توانم جلو مکیدن انگشت شصتم را بگیرم.

 

کرولی گفت: چندان نگران نباش،اما هر روز یک انگشت متفاوت را بمک.

 

بیمارسعی کرد طبق دستور او عمل کند.اما هرباردستش رابه دهانش نزدیک می کرد،ناچار

 

می شدآگاهانه انگشت آن روزراانتخاب کند.هنوزهفته تمام نشده بود که آن عادت ازبین رفت.

ریچارد کرولی می گوید:وقتی عادتی پدید می آید،مبارزه با آن دشوار است.اما هنگامی که 

همین عادت ما را مجبور کند رفتار جدیدی در پیش بگیریم،تصمیم های جدید و انتخاب های

جدیدی انجام می دهیم،آگاه می شویم که این عادت به زحمتش نمی ارزد.

.................................................................

مدت زيادي از تولد برادر ساكي  كوچولو نگذشته بود . ساكي  مدام اصرار مي كرد به پدر ومادرش كه  با

 

نوزاد  جديد  تنهايش  بگذارند .

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم  مثل بيشتر بچه هاي  چهار پنج ساله  به برادرش  حسودي كند  و بخواهد 

 

به او آسيبي  برساند . اين بود كه جوابشان هميشه   نه    بود  . اما در رفتارساكي هيچ نشاني از حسادت

 

 ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش  هم براي تنهاماندن  با او  روز به روز  بيشتر مي شد 

 

،‌بالاخره پدر و مادرش  تصميم  گرفتند موافقت كنند .

 

ساكي با خوشحالي  به  اتاق نوزاد رفت و  در را پشت  سرش  بست . امالاي در باز مانده بودو پدر و مادر

 

كنجكاوش  مي توانستند  مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .  آنها ساكي  كوچولو  راديدند  كه  آهسته  به طرف

 

برادر  كوچكترش  رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت وبه آرامي  گفت :  ني ني  كوچولو ، به من 

 

بگو  خدا چه جوريه ؟ من  داره  يادم  ميره !

آن ميلمن

    بازی فوتبال زنان ایرانی با اروپاییان           ...you old bat