زبل

 

چون بچه زرنگ و باهوشی بودم،
بابام یک اسکناس پانصد تومانی بهم داد
من هم آن را با دو اسکناس نو دویست تومانی تاخت زدم
آخه دو تا بیشتر از یکی است! بعد اسکناس ها را گرفتم
و در عوض سه تا صد تومانی
دادمشان به همکلا سی ام_ فکر کنم او خبر نداشت که
سه تا بیشتر از دو تا است!
همان موقع به پیرمرد کوری بر خوردم
و درست به همین دلیل که نمی توانست ببیند،
در عوض سه تا صد تومانی ام، چهار تا پنجاه تومانی بهم داد
و خب معلوم است، چهار تا بیشتر از سه تا است!
بعد آن پایین، توی مغازه پرنده فروشی
پنجاه تومانی ها را دادم به شاگرد مغازه
و آن احمق به جای آن ها پنج تا بیست تومانی بهم داد
و پنج تا هم که بیشتر از چهارتا است!
بعد، رفتم خانه و پول ها را نشان بابام دادم،
با دیدن آن ها تمام صورتش سرخ شد،
چشم هایش را بست و سرش را تکان داد
از داشتن بچه ای مثل من چنان احساس غرور کرد که زبانش بند آمد!

 

حکایت دارم براتون از همه جا و هیچ جا

چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.

کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی  می توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که  همه کس  اين کار را  نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد  که هرکسی يک کسی  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.

شما کدومشون هستین؟!....تا حالا فکر کردین؟        

 

یه ضرب المثل قدیمی میگه :  

به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن
اسپنوزا

می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد