عشق و خدا
با سرعت انگشتانش را روي دكمهها فشار می داد و حروف به سرعت به هم می چسبيدند و روی صفحه حك می شدند.
«از همان روزی كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داری. تو مثل دخترهای ديگر نبودی و نيستی. و شايد برای همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بدانی كه تو اولين و آخرين عشق من هستی, برای هميشه.»
فكر كرد همينقدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعی بشود. حالا فقط بايد براي چهارتايی شون ميل می زد و منتظر جواب می ماند.
.................................................
آيا شما خدا هستيد؟
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»
از دان كلارك
...............................
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري