حسنک کجایی؟؟؟+هشت روزه هفته!!!
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه
نمي آيد.اوبه شهررفته ودر آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.
اوهرروزصبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد.كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.
كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس
چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد
كه سد سوراخ شده اما انگشت اودرد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او
نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق
شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي
ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي
سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما
حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و
مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند
سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان
خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير
كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما
او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين
دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

شنبه
مرد : امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري با هم بريم «فال قهوه روسي يخ زده» بگيريم . ميگند خيلي جالبه ، همه چي رو درست ميگه . به خواهر شوهر زري گفته « شوهرت برات يه انگشتر بزرگ ميخره » خيلي جالبه نه ؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا
يکشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاسهاي «روش خوداتکايي بر اعتماد به نفس» ثبت نام کنيم . هم خيلي جالبه ، هم اثرات خوبي در زندگي زناشوئي داره . تا برگردم دير شده . سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا
دوشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم «شو»ي «ظروف عتيقه» . ميگن خيلي جالبه، ممکنه طول بکشه، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار
سه شنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم براي لباس مامانم که براي عروسي خواهر زري ميخواد بدوزه دگمه انتخاب کنيم . تو که مي دوني فاميل مامانم اينا (!) چه قدر روي دگمه لباس حساس هستند . ممکنه طول بکشه . سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا
چهارشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاس «بدنسازي» و «آموزش ترومپت» ثبت نام کنيم . همسايه زري رفته ، ميگه خيلي جالبه . ترمپت هم ميگند خيلي کلاس داره ، مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله ، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار
پنجشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم با هم خونه همسايه خاله زري که تازه از کانادا اومده . ميخوايم شرايط اقامت را ازش بپرسيم ، من واقعا'' از اين زندگي خسته شدم . چيه همه ش مثل کلفتها کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه ، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا
جمعه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببينم ، تو واقعا'' خجالت نمي کشي؟ يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم ، واقعا'' نمي دونم به شما مردهاي ايراني چي بايد گفت؟ نه واقعا'' اين خيلي توقع بزرگيه که انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بار شوهرم من رو براي ناهار ببره بيرون ؟