لطیفه های نصرالدین
لطیفه های نصرالدین
حلوا
.در مجلسی صحبت حلوا پیش آمد
نصرالدين گفت مدتی است آرزوی خوردن حلوا به دل من مانده است. گفتند چرا نمی پزی؟
گفت هر وقت آرد حاضر می شود،روغن نیست روغن که پیدا شد، شکر نیست. گفتندتا حالا نشده که هر سه حاضر شود؟ گفت چراآنوقت من نبوده ام
رسم هر شهر
مهمانی یه خانه نصرالدين آمد. پس از صرف شام مهمان گفت : در شهرما رسم است بعد از شام انگور می خورند. نصرالدين گفت ولی این عادت در شهر ما خیلی ناپسند است
..............................................................
درس زندگی
درس اول:
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: ?به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي?!
نتيجه اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!