سر پیری و معركه گیری!
بگذریم. ماشین كه راه افتاد آن دو قناری عاشق شروع كردند با هم حرف زدن و كلا حواسشان به حرفهای همدیگر بود كه یك دفعه این خانم احتمالا مسن با لحنی عشوه گرانه خطاب به پسر جوان گفت:
- آقا خودتو نچسبون به من برو اونورتر!
پسر جوان هم با لحنی كه انگار حواسش اصلا به این خانم نیست گفت:
- باشه چشم!
و دوباره مشغول حرف زدن با معشوق گلعذار خود شد! جلوتر كه رفتیم باز این بار آن خانم به طور قطع مسن! با لحنی تندتر خطاب به پسر جوان گفت:
- آقا خودتو نچسبون به من دیگه!
پسر جوان مزاحم هم كه خیلی با پیرزن فاصله داشت یك كم دیگر خودش را جمع تر كرد و گفت:
- عذر میخوام حاجیه خانم! (البته پسرك گفت حاج خانم ولی چون حاجیه خانم به لحاظ قواعد عربی صحیح تر است من می نویسم حاجیه خانم)
ولی مثل این كه پیرزن بی خیال نمی شد و احتمالا یاد جوانی هایش افتاده بود كه بیشتر تحویلش می گرفتند! و به طور كلی توهم او را احاطه كرده بود. لحظاتی بعد باز به پسر جوان هوس باز! گفت:
- آقا یه كم برو اونورتر دیگه چسبیدی به من!
پسرك قصه ما كه گویا یك نمه قاطی كرده بود، گفت:
- جاجیه خانم! ین دختر خانم رو میبینی؟ نامزدمه! تازه مثل شما هم هفتاد سالش نیست! حالا من بر مبنای كدام دلیل و توجیهی باید به شما بچسبم؟ سر پیری معركه گرفتی؟
راننده هم كه از این ماجرا پوزخندی ملیح! بر لبانش نشسته بود به خانم مسن اندر مسن گفت:
- خانم شما بیاید جلو! آقا شما هم اگر ممكنه لطف كنید و عقب بنشینید(خطاب به من بود)
قبول كردم و جایمان را عوض كردیم. یك كم كه جلوتر رفتیم من تصمیم گرفتم طبق عادات حسنه خودم مقداری پسرك جوان را اذیت كنم و در خلال عشق بازی هایش پارازیتی از خودم در كنم. لذا به پسرك هرزه گفتم:
- آقا خودتو نچسبون به من برو اونطرفتر!
پسرك كه كمی جا خورده بود یك نگاه متعجبانه به من كرد ولی وقتی چشم تو چشم شدیم هر دو نتوانستیم جلوی خنده خود را بگیریم و زدیم زیر خنده! راننده هم كه این صحنه را می دید زد زیر خنده. قناری پسرك هم به تبعیت از صاحبش زد زیر خنده.
پیرزن متوهم اما خودش را جمع كرده بود و چسبیده بود به در كه مبادا دست راننده موقع دنده عوض كردن با او تماسی پیدا كند!
خوب اینم یه جورشه دیگه ![]()
...............................................
حراجي شيطان
به روايت افسانهها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبي و ديگر شرارتها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر ميرسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي است
آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بياثر ميشوند، فقط با اين وسيله ميتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، ميتوانم با او هر آنچه ميخواهم بكنم..
من اين وسيله را در مورد تمامي انسانها به كار بردهام. به همين دليل اين قدر كهنه است.