طنز تلخ!
یک شاعر عالی قدر بود در کمپانی که از او صادر می شد اشعار بی معنی .
آمد یک قضیه ی اخلاقی و اجتماعی تو شعر در بیاورد ، اما سکته کرد نا گاهی .
اول او کردش سکته ی ملیح ، بعد سکته وقیح و پس قبیح ؛
بالاخره جان به جان آفرین سپرد ، از این دنیای دون رختش را ورداشت و برد ؛
لبیک حق را این چنین اجابت کرد ؛ دنیايی را از شر اشعار خودش راحت کرد !!!
رفت و با ملائک محشور شد .
اگر او بود دست ما را از پشت می بست ، راه ترقی را به روی ما می بست ،
از این جهت بهتر شد که او مرد ، گورش را گم کرد و زود تشریفاتش رو برد .
اما حالا از او قدردانی می کنیم !! برایش مرثیه خوانی می کنیم !!
تا زنده ها بدانند که ما قدر دانیم ، قدر اسیران خاک را ما خوب می دانیم !!!
اگر زنده بود فحشش می دادیم ؛ تو مجامع خودمان راهش نمی دادیم ،
اما چون تصمیم داریم ترقی بکنیم !! اینست که از مردنش اظهار تاسف می کنیم .