آینده نزدیک!!!

امروزصبح هم مثل هرصبح دیگه‌ای باصدای چهچه بلبلای عاشق ازخواب بیدار میشید.

قطرات شبنمی که طی شب ‌گذشته روی گلبرگ‌های گل‌های رز تشکیل شدن،‌ با تابش اولین اشعه صبحگاهی می‌درخشند.

وقتی به استخر وسط حیاط نگاه می‌کنید، از گلبرگ‌های رنگارنگی که روی آب با آرامش شناورند و با تلاطم ناشی از پرتاب سیب‌های سرخ به این ور و اون‌ور میرن به وجد میایید.

بعد از شستن صورتتون با آب استخر، صورتتون رو با هوله خشک نمی‌کنید تا نوازش نسیم صبحگاهی رو روی صورتتون بیشتر احساس کنید.

موقع صبحونه همه چی روی میز صبحانه برای شما و سایر آحاد جامعه آمادست: شیرقهوه، نسکافه، کله‌پاچه با آب‌پرتقال و حتی پنیرخامه‌ای و شکلات صبحانه.

چون دیگه مبارزه با فرهنگ اسراف کاملاً تو جامعه نهادینه شده، هرچی رو که رو میز هست، تا ته می‌خورید.

با کمال آرامش برای رفتن به سر کار آماده میشید و در حال حرکت به سمت لباس‌هاتون، چندبار چشماتون رو می‌بندید و دستاتون رو باز می‌کنید و چرخ می‌زنید.

رادیو پیام رو روشن می‌کنید و این ترانه رو می‌شنوید « مژده بده‌،‌ مژده بده، یار پسندید مرا...»

لباس‌هاتون همه تمیز و مرتبه و کفشاتون هم طوری برق می‌زنه که شما رو از داشتن آیینه بی‌نیاز می‌کنه.

باز هم با دیدن مجموعه عطر و ادکلون و اسپری، همون سردرگمی هر روزه برای انتخاب به سراغتون میاد. (چه گیج‌شدن لذت‌بخشی ...)

موقع خارج شدن از منزل، یه نگاه به اتومبیلتون که تازگیا زیاد مورد بی‌مهریتون قرار گرفته می‌کنید و بهش می‌گید :«وقتی با وسائط نقلیه عمومی با آسودگی و سه سوت می‌رسم سرکار، احتیاجی به تو ندارم که حضورت در خیابون هم باعث مصرف بنزین بیشتره و هم حقوق سایر شهروندا رو با ایجاد ترافیک پایمال می‌کنه»

تا به ایستگاه اتوبوس می‌رسید، اتوبوس مثل همیشه دقیقاً سر موقع می‌رسه، و شما امروز دیگه به خودتون قول دادید که زودتر از بقیه، بهشون «صبح‌بخیر» بگید.

بقیه مسیر رو هم تا رسیدن به محل کارتون با «مونو ریل» طی می‌کنید و از اون بالا با دیدن مردمی که یه روز دیگه رو با طراوت و جنب و جوش آغاز کردن، لذت می‌برید.

امروز توی اداره،‌ دوتا اتفاق قرار بیوفته، یکی جشن تولد یکی از همکاراتونه که رئیس اداره بعنوان کادو براش یه خودروی ملی خریده و یکی هم اینکه قراره این ماه بخاطر تراکم مالی شرکت، پاداشا رو زودتر بدن.

دارید با خودتون فکر می‌کنید که کدوم یکی زودتر اتفاق میوفته که یهو یه صدایی میگه «مرد،‌ بسه دیگه، پاشو... چقدر می‌خوابی». چشاتون رو باز می‌کنید و می‌بینید که  اون روز صبح چون استثنائاً بلبلا آواز نخوندن، خانمتون از خواب بیدارتون کرده، فقط همین.

 

نتیجه‌گیری اخلاقی: زندگی انقدر شیرین و خوب شده که حتی شبا هم خواب اتفاقای روزانه رو می‌بینید.