راه های دوست پسر آزاري
) اينم بكَم بزودى روشهاى آزار دخترها اموزش داده خواهد شد ...
) اينم بكَم بزودى روشهاى آزار دخترها اموزش داده خواهد شد ...
يك دختر در حمام
ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ لباساشو رو درمياره رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره
۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه جلوي آيينه مي ايسته شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو, ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش
۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت , مو بدن, كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان
۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده, پرپشت كننده, براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده
۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره
۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره
۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه
۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي
۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه, حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده, احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته
۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده
۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت
۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه
۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه
۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه
ساعت ۸ شب

يك پسر در حمام
ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته , لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق
۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم
۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ, فيگور راست, نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره, (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه
۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز, آبي, بنفش
۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره
۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون
۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره
۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا
۹ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ,كر كر ميخنده
۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده, آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش
۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش
۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه
۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق
۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه
ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

چرا آقایون زودتر از خانم ها میمیرند؟
این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم
اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید
اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید
اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید
اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده
اگر به او بگویید که چقدر زیباست...این نشان دهنده خواست های جنسی شماست
اگر سکوت کنید و چیزی نگویید...این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند
اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید
اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است
اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند
اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید...منحرف هستید
اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند
اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید
اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید
اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید
اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید
اگر او را زیاد بخواهید...شهوتران هستید
اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است
در نهایت...مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند.
..............................................................
يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يك 100 دلاري آغاز كرد او از 200 نفر شركت كننده در سمينار پرسيد :كي اين اسكناس 100 دلاري رو دوست داره ؟دست ها شروع به بالا رفتن كرد.اوگفت مي خواهم اين 100 دلاري رو به يكي از شما بدم.اما اول بذارين يه كاري بكنم . سپس شروع به مچاله نمودن اسكناس كرد. پس دوباره پرسيد:كسي هست كه هنوز اين اسكناس رو بخواهد ؟ باز دست ها بالا رفت .او اينگونه ادامه داد:خب؛اگر من اينكار را با اسكناس بكنم چي ؟ وبعد اسكناس رو به زمين انداخت و با كفش خود شروع به ماليدن آن به كف اتاق كرد.سپس آنرا كه كثيف ومچاله بود برداشت وباز گفت : هنوز كسي هست كه اين 100 دلاري رو بخواهد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود.سخنران گفت :دوستان من ؛همگي شما يك درس با ارزش فرا گرفتيد ؛شما بي توجه به اينكه من چه بلايي سر اين اسكناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن كم نشده بود وهنوز 100 دلار مي ارزيد.
خيلي از اوقات در زندگيمون ما بوسيله تصميم هايي كه مي گيريم و وقايعي كه واسه مون پيش مياد ؛پرتاب؛مچاله وبه زمين ماليده مي شيم . دراين جور مواقع احساس مي كنيم كه ارزش خود را از دست داده ايم اما مهم نيست كه چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد؛به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد:تميز يا كثيف ؛مچاله يا صاف ؛باز هم شما از نظر اونايي كه دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادي دارين . ارزش زندگي ما با كارهايي كه انجام مي دهيم وافرادي كه مي شناسيم تعيين نمي گرددبلكه بر اساس اون چيزي كه هستيم تععين مي شه .
مشخصات یه دختر خوب
یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه
یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه
یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه
یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه
یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه
یه دختر خوب تو سينما دست تو شلوار دوست پسرش نميكنه
یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه
یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره
یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری
یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه
یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه
یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه
یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی
یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره
یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی دستشويي نمی مونه - نکته مهمتر از کنکور
یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه
یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه
یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده
یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه
یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه
یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره
یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه
یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده
یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه - صغرا= هانی - کبری= مانی
یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره
یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه
یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟
یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي( جت اسکی اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه
یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه
یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه
یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو
یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه
یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن
یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از دوستاش قرض نمی کنه
یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه
یه دختر خوب اولاً اصلاً پیدا نمیشه خلاصه بگم یه دختر خوب
باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره

درس اول:
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!
نتيجه اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
)
آره عزیزان امروز سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۵ روز تولد صاحب این وبلاگ یعنی ترانه خانم گل هستش من همینجا تولدش رو بهش تبریک میگم امیدوارم که سالیان سال زنده باشی عزیزم کنار خانوادت یه زندگی پر از صفا و آرامش رو برات آرزو میکنم و امیدوارم تو همه کارات موفق باشی.
خوب حالا میریم سر وقت کیک تولد به به چه کیکی شده یه کیک گنده سفارش دادم تا هرچی بخورید کم نشه آره قربونش ![]()
خوب حالا حـــــمـــــلـــــــه به کیک تولد راستی یادتون باشه هدیه فراموش نشه همه باید هدیه بدن هدیه زورکی![]()

خوب حالا میگید پس هدیه من به ترانه ون چی هست من سه تا هدیه واسش گرفتم
و سومیش هم یه آهنگ عشقولانه هست که اینو اول تقدیم میکنم به ترانه جونم
تــــــــــــــــــولـــــــــــــــــدت مــــــــــــبــــــــارکــــــــــــ
تـــــــــــــــــــــرانــــــــــــــــــــــــــه جـــــــــــــــــــــــــــون![]()
برای روز میلاد تن من
نمیخوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
من و با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من
نمیخوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغیه دستای تنها بگیره حرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من
تویی تنها نیاز زنده بودن
بکش دست محبت بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من
مردی با اسب و سگش در جاده ای راه میرفتند.
هنگام عبور از کنار درخت عظیمی صاعقعای فرود آمد و آنها رو کشت.اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.گاهی مدت ها طول میکشد تا مرده ا به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود،تپه بلندی بود،آفتاب تندی بود،عرق میریختند و به شدت تشنه بودند.در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدندکه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد ودر وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد:<<روز به خیر،اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟>>
دروازه بان:<<روز به خیر اینجا بهشت است>>
<<چه خوب که به بهشت رسیدیم،خیلی تشنه ایم>>
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت:<<میتوانید وارد شوید و هر چقدر خواستید بنوشید>>
اسب و سگم هم تشنه اند
نگهبان:واقا متاسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد خیلی نا امید شد،چون خیلی تشنه بود،
اما حاضر نبود تنهای آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینهمدت زیادی از تپه بالا رفتند،به مزرعه ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه،دروازه ای قدیمی بودکه به یک جاده خاکیبا دختانی در دو طرفش باز میشد.مردی در زیر سایه درخت ها دراز کشیده بودو صورتش را با کلاهی پوشانده بود،احتمالا خوابیده بود.
مسافر گفت:روز به خیر ،مرد با سرش جواب داد
ما خیلی تشنه ایم،من ،اسبموسگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت:میان آن سنگها چشمه ای است.هر قدر میخواهید بنوشید.
مرد،اسب،و سگ به به کنار چشمه رفتندو تشنگی شان رو فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد.مرد گفت هر وقت دوست داشتید میتوانید برگردید
مسافر پرسید:فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
بهشت
بهشت؟اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت که آنجا هم بهشت است!
آنجا بهشت نیست دوزخ است.مسافر حیران ماند و گفت:باید جلو دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!این اطلاعات غلط باعث سردر گی زیادی میشود!
کاملا برعکس،در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند.چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند،همانجا می مانند...

آبگوشت
زن وارد قصابی شد و گفت(تو رو به خدا کمی آشغال گوشت یا چربی به من بدهید،مدتی است بچه هایم گوشت نخورده اند.))مردی که آنجا بود گفت: ((به حساب من یکیلو گوشت به خانم بده!))زن از شوق بر خود لرزید و برای مرد دعا کرد.ظهر شوهرش آمد.بوی آبگوشت مرد را حیرت زده کرد.زن جریان را مو به مو برایش تعریف کرد.مرد نان را در سفره گذاشت و از زن خواست تا خودش آبگوشت را در ظرف بکشد.مرد کاسه خودش را دست نزد و سیگاری روشن کرد و به تماشای غذا خوردن همسر و چهار دخترش نشست.دقایقی بعد پاکت خالی سم را از جیبش در آورد و به خود بالید که زن خیانتکار و دخترانش را به سزای اعمالشان رسانده است!
سلام بچه ها این پایین رو ببینید خیلی باحاله
آدم دزدی هم میره اینجوری بره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
....................................................................
یه پیرمرده و یه پیرزنه و یه پسره و یه دختره تو یه کوپه قطار با هم بودن، قطار میره تو تونل و همه جا تاریک میشه، یهو یه صدای ماچ و بعد هم یه صدای کشیده میاد! قطار از تونل میاد بیرون همه نشسته بودن سر جاشون. پیرزنه با خودش میگه: عجب دختر متین و باحیاییه! با اینکه جوونه و دلش میخواد ولی به کسی راه نمیده، تا یارو بوسیدش گذاشت زیر گوشش! دختره با خودش میگه: عجب پیرزنه نجیبیه! با اینکه سنش بالاست و کسی تحویلش نمیگیره، بازم نمیذاره کسی ازش سوء استفاده کنه. پیرمرده هم با خودش میگه: بابا عجب بدبختیهها! یکی دیگه حالش رو میکنه ما کشیده رو ميخوریم! پسره هم با خودش میگه: چه حالی میده آدم کف دستش رو ببوسه محکم بزنه تو گوش بغلی!
بهانه های پسرانه با معنای واقعي آنها
تو برای من مثل خواهر مي موني ! يعني : خيلي زشتي
فاصله سنيمون کمي زياده ! يعني خيلي زشتي
من به تو علاقه به اونصورت ندارم ! يعني خيلي زشتي
من الان تو موقعيت بدی از زندگيم هستم ! يعني : خيلي زشتي
من دوست دختر دارم ! يعني : خيلي زشتي
تقصير تو نيست ، تقصير منه ! يعني : خيلي زشتي
من الان توجهم به کارمه ! يعني خيلي زشتي
من تصميم گرفتم مجرد بمونم ! يعني خيلي زشتي
بهتره فقط با هم دوست معمولي باشيم ! يعني بطور وحشتناکي زشتي

آبدارچي شرکت مايکروسافت
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسهتون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجهفرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.
5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خردهفروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامهربزي کنه، و تصميم گرفت بيمهي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد، نمايندهي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نمايندهي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: « آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

عاشق دل شکسته
زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه آرزوهاش پرکشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چش مرغ اسير همه دلتنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرفاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اونو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد
آسمون سرخابي شد سوز برگ از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد....

)))))فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!
.......................................
قدرت انديشه
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

من ترانه هستم میخوام یه داستان جالب ولی واقعی رو براتون تعریف کنم :
اول با نام خدا آغاز میکنم و بعد میرم سر اصل مطلب
حدودا یه سال پیش در چنین روزی من با یکی از آشنایان توی اینترنت قرار گذاشتیم که وبی راه بندازیم که اصل موضوع اون جوک باشه و مطالب جالب و خواندنی اولش سر اسم مشکل داشتیم چون نمیدونستیم چه اسمی بذاریم بعد از یه هفته که بالاخره موفق شدیم یه اسم مناسب که عنوانش جیغ بود رو برای وب بذاریم وای نمیدونین من چه ذوقی داشتم اخه بار اولم بود شروع میکردم به وب نویسی خوشبختانه تا حالاشم موفق بودم آره خلاصه داشتم میگفتم این وب بالاخره را افتاد و ما شروع کردیم البته این رو بگم که از اواسطش دیگه شریک وب من به دلایل خاصی نتونست به نوشتن ادامه بده و رفت و من خودم تنها شدم البته تنهایی باعث نشد من کم بیارم و نتونم به وب نویسیم ادامه بدم بلکه ارادم بیشتر شد که کمتر نشد حالا بعد از اون زمانی که شروع کردم تنها مینوشتم تا حالا که داداشیم اومده و داره کمکم میکنه خیلی خوشحالم
من میخوام از تمامی بچه هایی که تو این مدت همراهیم
کردن تشکر کنم
از نیکا آبجی گلم که همیشه با ماست ومارو تنها نمی زاره و عشق منه
از سنجاقک (داداش داوود) که همیشه با نظراتش یه خنده رو لب من میذاشت
ازمجتبی عزیز(گیتار شکسته) که همیشه اگر هم خودش آپ نمیکنه باز به منم سر میزنه
از مژگان عزیزم که خیلی دوسش دارم و از شیمای گل که مثل خواهرم میمونه
و از دایی که قبلانا بود و یه مدت رفت و بازم اومد
ووووووووووووو..................خیلی از عزیزینم که نتونستم به دلیل زیاد شدن مطلب اسمشون رو جا بدم وگرنه شما دوستانم همیشه منو شرمنده خودتون میکنین البته من شدیم ما یعنی ما دوتا
دیگه بقیه میدون رو میدم دست داداشیه گلم خودش میدونه
با سلام به همه عزیزان. خوب منم خوشحالم که امروز جیغ ۱ساله میشه قربونش برم منم به نوبه خودم به آبجی عزیزم سالروز تولد وبلاگش رو تبریک میگم و آرزوی موفقیت براش میکنم امیدوارم که بتونه سالیان سال به کار وبلاگ نویسیش ادامه بده و موفق باشه.حالا هی میگیم امروز جیغ یه ساله میشه منظورمون روز جمعه هست84\12\19
منم همین جا میگم که تولدت مبارک جیغscream

به سلامتيه گاو ...
به سلامتيه گاو چون که نگفت من گفت ما،
به سلامتی کرم خاکی نه به خاطره کرمش به خاطره خاکی بودنش،
به سلامتی ديوار که هر مرد و نامردی بهش تکيه ميکنه،
به سلامتی مورچه که تا حالا هيچ کس اشکشو نديده،
به سلامتی خيار نه به خاطره خ اش بلکه به خاطره يارش،
به سلامتی شلغم نه به خاطره شلش به خاطره غمش.
به سلامتيه هر چی نا مرده که اگر نامرد نباشه مردا شناخته نميشن.
به سلامتيه کلاغ نه به خاطره سياهيش بلکه به خاطره يه رنگيش.
به سلامتيه سگ نه به خاطره پارسش بلکه به خاطره وفاش
زمانی که گلدان شکست............
پدر گفت:حيف بود
مادر گفت:عمرش کوتاه بود
برادر گفت:زيبا بود
خواهرم گفت:مال من بود
ولی زمانی که قلب من شکست هيچ کس حتی آخ هم نگفت
قلب انسان ها
هنگامي که پروردگار جهان را خلق مي کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .
خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصميمش ياري اش دهند که اسرار زندگي را کجا جاي دهد يکي از فرشتگان پاسخ داد :در زمين دفن کن.
ديگري گفت : در اعماق دريا جاي بده .
يکي ديگر پيشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما مي گوييد انجام دهم ، تنها اشخاص معدودي اسرار زندگي را مي يابند . اسرار زندگي بايد در دسترس همه باشد .
يکي از فرشتگان در جواب گفت: بله درک مي کنم ، پس در قلب تمام ابناي بشر جاي بده .
هيچ کس فکر نمي کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
پس بدين ترتيب اسرار زندگي در وجود همه ما جاي دارد .

و میریم سراغ معرفی خودم:
من نوکر همتون به dj666 معروف هستم و اینکه فعالیتم رو با ترانه خانم یه چند روزی هست با هم شروع کردیم امیدوارم که بتونم مثل ترانه جون بنویسم که همتون خوشتون بیاد و لذت ببرید و منم بتونم یه کمکی به ترانه جون کرده باشم.موفق باشید عزیزان من دوستدار همه و کوچکتون Dj666
منم در آخر از داداشیه گلم تشکر میکنم که کمکم میکنه
در ضمن ما با هم مینویسیم
به افتخارش هیپیپ هورا
دلم تنگ شده برای لبات
وقتی لبامو میزاشتم روی لبات ، احساس طراوت میکردم
وقتی میشستمت ، دوتامون کف میکرديم
.
.
.
.
.
.
آه ای ليوان شکسته من
زن : خسته شدم ، پس کیمياد
مرد : صبر کن الان مياد
زن : خيس عرق شدم
مرد : غر نزن ، داره مياد
زن : پاهام درد گرفت ، بسه
مرد : بيا اينم تاکسی


سری دوم:
doste rashtie mibinatesh behesh mige bad bakht shodi
dishab khanoomet toro tooye jen..khone dide
-----------------
Az ye ghazvini miporsan sefidtarin koni ke didi male ki bod ? Goft : male Adam barfi
---------------------
midooni ghazvin chetor sham midan!!! .....sandali mizaran vali sofraro rooie zamin pahn mikonand
----------------------
SHAB ZAFAF BE ZABANHAYE MOKHTALEF1-ITALY: KOSINO JERINO 2-JAPAN: KOSEMISHI PAREMISHI 3-ARABIC: ALFARAJO VALKOS ALJERO VAJER 4-INDIAN: KOSAHE JERAHE
----------------------
333POHSNOOH6VPi 3SOH6 ZVNVW 3I3Pi 3IVHdVM !qi 3IVHdVM !qmibinam ke kheili dari be khodet feshra mizari zoor nazan !! mobileto bargardoon
----------------------
Mennat ?IR raa ! ke ?OS kardanash mojeb e lezat ast o be KOON andarashmazid e shahvatharke daaradash, dar pey e kardan ast o harke nadaaraddar pey e daadan
----------------------
Khodaya ,
Be man rafighi bedeh ke ba man geryeh konad ,
dosti ke ba man bekhandad ra khodam peyda khaaham kard
---------------------
Be motade migan namaz bekhon mige : besme rahim ghoflo dad be ahad, ahad dad be samad lam dad invar lam dad onvar velam kon baba ahad kofresh daromad
Police torkaro ba dokhtar migire mige sighas ya aghdiye torke mige : Na, jendas! naghdiye
-------------
Police rahe Ardebil elam kard: ranandegani ke zanjir nadaran, sine bezanan
-------------
Lore ba torke davashon mishe torke mire balay derakht lore mige kharkosdeh bia paen ta man nanato begam torke mige dorog migi mikhay bezani
-------------
dadash ma chamane zire patim !! ................. khar nashi maro bokhori
-------------
esme man andishe , vaghti ?iram pa mishe , mibaramat to bishe , hichi halim nemishe , mi?onamet ta rishe , dad bezani nemishe

و اینم یه بک گراند خوشگل از کامران هومن واسه گوشیتون خیلی باحاله مال منم همینه.

هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده...
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!
نگو بار گران بوديمو رفتيم
نگو نا مهربان بوديمو رفتيم
اخه اينها دليل محکمي نيست
بگو با ديگران بوديمو رفتيم!
زشتی و زیبایی
یک روز زشتی و زیبایی کنار دریا همدیگر را دیدند و هر دو با هم –هر کدام به دیگری– گفتند: نمیایی کمی اب تنی و شنا کنیم ؟ ان وقت هر دو جامه از تن دراوردند و وارد اب شدند و شنا کردند . کمی بعد زشتی(تنها) به ساحل امد و جامه زیبایی را بر تن کرد و رفت . وقتی زیبایی به ساحل رسید هر چه گشت جامه اش نیافت و چون شرم داشت که برهنه بماند جامه زشتی را پوشید و راه خود را گرفت و رفت .از ان روز ادم ها هر وقت یکدیگر را می بینند به خطا می افتند . ولی برخی دقت می کنند و خوب به چهره زیبایی نگاه می کنند و او را می شناسند با انکه لباس زشتی را بر تن دارد . بعضی دیگر نیز چنین نیستند و هر چند چهره زشتی را می شناسند اما لباسی که پوشیده است زشتی چهره اش را بر ان ها می پوشاند
بهتر است عشق را به خانهتان دعوت كنيد!
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟
زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم.
زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد.
شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن،
سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند.
زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند.
هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد.
...........................
پدر....
4 ساله بودي:پدرم هر کاري رو ميتونه انجام بده.
5 ساله بودي:اون خيلي قوي و باهوشه.
6 ساله بودي:پدرم از پدر تو باهوش تره.
7ساله شدي:باباي من از باباي تو قويتره.
8 ساله شدي:همه چيز رو هم نميدونه،خيلي چيزهارو نميدونه.
10 ساله شدي:اون موقعها که پدرم پسر بچه بود همه چي فرق ميکرد.
12 ساله شدي:پدرم هيچي در اين مورد نميدونه.پير شده بچگيش يادش نمياد.
14 ساله شدي:زياد حرفهاي پدرم رو تحويل نگير ،خيلي پرته.
18 ساله شدي:درک نميکنه!نمي شه هر حرفي رو بهش زد.شوت ميزنه!
21 ساله شدي:به طور مايوس کننده اي پدرم هيچي حاليش نيست.
25 ساله شدي:بد نيست ازش بپرسم نظرش در اين مورد چيه.هرچي باشه تجربه داره.
35 ساله شدي:ترجيح ميدم با پدرم مشورت کنم.
40 ساله شدي:موندم چطوري تونست از پس اين کار بر بياد.چقدر عاقله.
50 ساله شدي:حاضرم همه چيزمو بدم که پدر برگرده تا من بتونم ۱بارهم شده دستشوببوسم.
....................
ليلی ، خودش را به آتش کشيد
خدا گفت : زمين سردش است . چه کسی می تواند زمين را گرم کند ؟
ليلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت .
سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلی هم زد .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمينم را به آتش بکش .
ليلی خودش را به آتش کشيد . خدا سوختنش را تماشا می کرد .
ليلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد .
ليلی می ترسيد . می ترسيد آتش اش تمام شود .
ليلی چيزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلی شد .
آتش زبانه کشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلی نبود ، زمين من هميشه سردش بود .
خيلي خسته ام… خيلي
الان حدود 1 سال است که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلي کار مي کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي مونند. توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاري انجام نمي دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن و اگر بدونيم که تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي دن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهاي سرکوب هستند پس کلا مي مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو ! و تو هم که داري وبلاگ مي خوني
..........................................................
سنگتراشی بود که از خودش و شرایط زندگیش ناراحت بود.روزی از مقابل خانه مرد تاجری گذشت و از میان در باز خانه اشیا بسیار زیبا و افراد مهمی را دید و با خود گفت آن تاجر باید مرد بزرگی باسد.احساس حسادت کرد و آرزو کرد که مثل آن تاجر باشد و ناگهان تاجر شد.بیش از آنچه تصورش را میکرد قدرتمند شد و مورد تنفر و حسادت افراد پایینتر از خودش قرار گرفت.ولی به زودی ماموری عالی مقام از کنارش گذشت او بر تخت روان نشسته بود و تمام مردم صرفنظر از ثروتشان باید تعظیم میکردند.او فکر کرد:این مامور چه قدر قدرتمند است آرزو دارم یک مامور عالی مقام میشدم و سپس او یک مامور شد و مردم در موقع عبور او با ترس و نفرت به او تعظیم میکردند.یک روز تابستانی گرم بود و او در آن تخت روان احساس ناراحتی میکرد به خورشید نگاه کرد خورشید در آسمان بدون اینکه تحت تاثیر او قرار گرفته باشد با غرور میدرخشید.او فکر کرد: خورشید چقدر قدرتمند است آرزو دارم که خورشید بودم.سپس او خورشید شد.با شدت روی هرکسی می تابید و زارعان و کارگران لعن و نفرینش می کردند چون او مزارع را می سوزاند. تا اینکه روزی ابر بزرگی بین او و زمین قرار گرفت و او دیگر نتوانست بتابد.او فکر کرد آرزو دارم یک ابر می شدم خیلی قدرتمند است.سپس ابر شد و مزارع و روستاهارا سیل فرا گرفت و فریاد مردم به هوا برخاست ولی او به زودی فهمید که نیروی مقتدری او را کنار میزند و آن نیروی باد بود.و سپس آرزو کرد که باد شود.او باد شد و سقف خانه ها را از جا کند و درختان را از ریشه در آورد ومورد تنفر و ترس مردو قرار گرفت .پس از مدتی با چیزی برخورد کرد که هر چقدر هم که با شدت بر آن میوزید تکان نمیخورد.و آن یک سنگ عظیم و بلند بو پس او آرزو کرد که سنگ شود پس سنگ شد .قدرتمند تر از همه چیز روی زمین.ولی همین که بر جای خود قرار گرفت صدای چکشی را شنید که قلمی را روی سنگ می کوبید و احساس کرد تغییر میکند.او فکر کرد :چه چیزی نیرومند تر از این سنگ است؟ به پایین نگاه کرد و یک سنگتراش را دید
...........................................
پرسش و پاسخ
عقل:
به زنی که 1 درصد مغزش کار کنه میگن: فمینیست!
به مردی که نود درصد قوه عقلانیش رو از دست داده میگن: بیوه!
دشمن:
هر زن باهوشی میلیونها دشمن داره: همه مردهای احمق!
هر مرد باهوشی تنها یه دشمن داره: اونم زنشه که از حسودی داره میترکه!
انتقام:
بهترین انتقام از زنی که شوهرتون رو از چنگتون در آورده چیه؟ بذارین شوهرتون مال اون بمونه!
بهترین انتقام از مردی که زنتون رو از چنگتون در آورده چیه؟ با اون مرده برین خانوم بازی!
دعوا:
طلا و جواهر تنها چیزیه که زنها سرش دعوا دارن که مال کدومشون بیشتره.
تلفن همراه تنها چیزیه که مردها سرش دعوا دارند که مال کدومشون کوچیکتره.
تفاوت:
فرق یه زن با گربه چیه؟ گربهها از موش نمیترسن اما زنها...!
فرق یک مرد با گربه چیه؟ یکیشون یه موجود دله است که بی چشم و روئه و براش مهم نیست که کی بهش غذا میده، اون یکی یه حیوان ملوس خانگیه!
روان درمانی:
چرا روان درمانی زنها بیشتر از مردها طول میکشه؟ به این خاطر روان درمانی زنها بیشتر طول میکشه که روانشون پاکه و باید از اول ساخته بشه!
چرا روان درمانی مردها کمتر از زنها طول میکشه؟ معمولا باید در روان درمانی به دوران کودکی بازگشت و مردها همیشه در همون دوران به سر میبرند!
وقتی خدا:
مرد رو آفرید: داشت تمرین میکرد!
زن رو آفرید: فهمید فقط تمرین مهم نیست، شرایط آب و هوایی هم تو برد و باخت مؤثره.
چرا مردها از زنهای خوشگل بیشتر از زنهای باهوش خوششون میاد؟
جواب خانمها: چون قدرت چشمهاشون بیشتر از قدرت مغزشونه!
جواب آقایان: چون زن خوشگل کمیابه، اما زن باهوش اصولا نایابه.
فرق بین یک مرد باهوش و هیولای لاک نس چیه؟
جواب خانمها: هیولای لاک نس تا به حال چند بار دیده شده!
جواب آقایان: احتمالا به هیولاهه خبر داده بودن که خلاصه یه زن باهوش کشف شد! اومد تماشا کنه.
وقتی خدا حوا رو آفرید چی گفت؟
جواب خانمها: کار نیکو کردن از پر کردن است!
جواب آقایان: استثنائا موافقم، چون برای آفریدن یه زن درست حسابی خیلی دیگه باید تمرین میکرد.
وقتی یه زن میبینه که شوهرش داره زیکزاک تو حیاط میدوه باید چیکار کنه؟ جواب خانمها: هیچی، باید بهتر هدف بگیره و به شلیک کردن ادامه بده!
جواب آقایان: و این کاریه که تا ابد ادامه داره. چون هیچوقت نمیتونه درست هدفگیری کنه.
چرا مردا هیچوقت از حرفهای زنها سر در نمیآورند؟
جواب خانمها: چون مخ درست و حسابی ندارند!
جواب آقایان: برای اینکه هیچ رابطه منطقی بین 2 تا حرف پشت سرهم خانوما وجود نداره. واسه همین مردا سر در نمیارن.
و این داستان ادامه دارد ....
با سرعت انگشتانش را روي دكمهها فشار می داد و حروف به سرعت به هم می چسبيدند و روی صفحه حك می شدند.
«از همان روزی كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داری. تو مثل دخترهای ديگر نبودی و نيستی. و شايد برای همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بدانی كه تو اولين و آخرين عشق من هستی, برای هميشه.»
فكر كرد همينقدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعی بشود. حالا فقط بايد براي چهارتايی شون ميل می زد و منتظر جواب می ماند.
.................................................
آيا شما خدا هستيد؟
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»
از دان كلارك
...............................
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود .
فضيلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند .
آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند، خسته تر و کسل تراز هميشه !!
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فوراً فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم.
واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد 1...2...3
همه رفتند تا جايی پنهان شوند.
لطافت ,خود را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت ,داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت ,در ميان ابرها مخفی شد.
هوس ,به مرکز زمين رفت.
طمع ,داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .
و ديوانگی مشغول شمردن بود, 79...80...81...
همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد.
در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد .95... 96... 97...
هنگامی که ديوانگی به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت
که به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه ,هوس در مرکز زمين ,يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .
او از يافتن عشق نااميد شده بود.
حسادت درگوشهايش زمزمه کرد :تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.
ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد
ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد ,عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود.
شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.
او کور شده بود.
ديوانگی گفت: ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.
و اينگونه بود که عشق کور شد و ديوانگی همواره همراه اون.

مثل زمان ناصر الدين شاه ننه جون و بيبي صغراي معروف و آبجيجون و خاله اقدس و عمه كلثوم رو مثل گروه بازرسين سازمان ملل راهي خونههاي مردم كنيم تا دختر بيچاره اونارو با ذره بين كنكاش كنن و هزار و يك عيب روش بذارن و چاي و ميوهاي خورده عزم را براي يافتن دختر شاه پريان جزم نمايند. و همينطور هي برن و هي بيان تا يكي رو اونا بپسندن و شما رو ببرن ببينيدش و تموم. خلاص
مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بيفتين توي خيابوناي خلوت و تا از يكي خوشتون اومد بريد جلو و خيلي مودبانه باهش آشنا بشيد و بعد دستش رو بگيريد ببريد توي يك كاباره و بعد از شنيدن ترانهاي از مرضيه ازش درخواست ازدواج كنيد و اونم يه لبخند شرم گينانه بزنه و بله رو بگه و بعدا اگه دلتون خواست به ماما و پاپا بگين
مثل همين زمان رفتار كنين و برين دانشجو بشين و توي دانشگاه با يكي سر حرف رو باز كنيد و بعد كمكم ازش خوشتون بياد و بعد براش نامه بنويسيد و يواشكي بهش بديد و دلتون تاپ تاپ كنه و بعد هم بيسروصدا عقد بشين و سر كلاس همش به هم نگاه كنيد
مثل زمان آينده رفتار كنيد و به دوست دخترتون بگين يك نفر براتون پيدا كنه و بعد همراه همون دوست دخترتون يه شاخه گل بخريد و بريد خونه طرف و اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اينكه دلش نشكنه حداقل باهاش دوست بشيد
روش خشنتري هم هست كه بايد يك شيشه اسيد بخريد و بريد سر راه طرف و تهديدش كنيد كه يا زنتون بشه يا شيشه اسيدو روي خودتون ميريزيد
و يا اصلا ميشه هيچكدوم ازين دردسرا رو متحمل نشد و مثل آدم، مسير عادي زندگي رو طي كرد
بعله دیگه به تعداد انگشتان یک دست راههای رسیدن به همسر وجود دارد![]()

![]()
تفاوت هاي دختر ها و پسر هاي ايروني
1-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند
2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه امايه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ازخونه فراري ميده!
3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه
4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد با3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که 3 تامشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!
5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!
6-دخترا مي خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن
7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و جوات هستي دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!
8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.
10-دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي بهترين راه براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستند بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!
11-دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه فراري هستند!
12- پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن.
13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعي مي کنيد با اون دخترآشنا بشيد ولي اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم مي خوريد! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.
14-دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون حرف زور ميزنن
16-اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما پسر ها در يک چمع فقط سوتي ميدن!
17-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.
18-پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دخترها نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين طرفدارشن!
19-يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ پسري دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر ديگه دوست ميشه!
20-يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر
تماستم!
21-اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوشتيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!
22-دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!!!!
23- بعد از خوندن اين مطلب پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند مي زنن زير خنده و ميگن خيلي باحال بود اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص ميخورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن به نويسنده اش ميل ميزنن و فحش ميدن!!!
................................................
پول
روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول آن هم بدون هيچ زحمتي ذوق زده شده بود و اين تجربه باعث شد كه بقيه ي روزها هم با چشم هاي باز , سرش را به سمت پايين بگيرد .
او در مدت زندگيش 269 سكه ي يك سنتي 48 سكه ي پنج سنتي 19 سكه ي ده سنتي 16 سكه ي 25 سنتي 2 سكه ي نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده ي يك دلاري پيدا كرد .
يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار 26 سنت او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد , درخشش 157 رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد .
او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد .
و پرندگان در حال پرواز , درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر . هرگز جزئي از خاطرات او نشدند
سلام ، خدايي اگه دروغ ميگم بگيد دروغ ميگي:
مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.
زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!
مرد قمار را کشف کرد و کارتهاي بازي را اختراع کرد.
زن کارتهاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!
مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.
زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!
مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.
زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!
مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.
زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!
از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد.
ولي زن همچنان مشغول خريد بود!
..........
يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود به كفشها زول زده بود جلوتر رفتم وكفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم وبه پسر بچه دادم پسرك خوشحال شد ودر حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم پسرك يك دفعه كفشها را درآورد وبه من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي توبا حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي ومن نميتوانم آنها را به توبدهم پسرك اين را گفت واز من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك پسرك حسرت كفشي را بخورد
...........
قصه شنگول ومنگول!!
راوي ميگه گرگي رو ديدم گشاد گشاد راه مي رفت جويا شدم
گفت رفتم دم خانه شنگول ومنگول در زدم گفتم منم منم مادرتان از شانس بد من باباشون در را باز كرد ...
خدا هست !
مردي براي اصلاح سر و صورتش به ارايشگاه رفت.
در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها دربارة موضوعات و مطالب مختلف صحبت كردند، وقتي به موضوع «خدا» رسيدند. آرايش گر گفت, «من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد: «چرا باور نمي كني؟»
كافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟
بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟
اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت.
نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فكر كرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده.
ظاهرش كثيف و ژوليده بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:
«مي داني چيست، به نظر من آرايشكرها هم وجود ندارند.»
آرايشگر با تعجب گفت:
چرا چنين حرفي مي زني؟
من اين جا هستم، من آرايشگرم.
من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.
مشتري با اعتراض گفت:
«نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است، با موي بلد و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.»
«نه بابا، آرايشگرها وجود دارند!
موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.»
مشتري تأييد كرد: «دقيقاً ! نكته همين است.
خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.
......................................................................
شبي، خواب ديدم : فقط من و خدا در ساحل با هم قدم مي زديم.
پرده هائي از زندگي ام در اسمان ظاهر شد؛با ظهور هر پرده رده پاهائي بر شنهاي ساحل ايجاد
مي گشت.گاهي دو وگاهي يک ردپا شکل ميگرفت،من پريشان شدم زيرا ديدم که در نشيب هاي
زندگي ام وقتي از خستگي و شکست و اندوه رنج مي بردم فقط يک ردپا وجود داشت ،از اين رو
به خدا گفتم :خدايا تو به من قول دادي اگر تو را بخوانم ،اگر تو را صدا بزنم ،اگر تو را دنبال نمايم .تو هميشه با من خواهي بود وهميشه با من راه خواهي رفت ولي در بدترين بحرانهاي زندگي ام فقط يک رد پا بر شن باقي مانده است .چرا انگاه که به شدت به تو نياز داشتم تو انجا با من نبودي ؟
خدا پاسخ داد : ان زمان که تو فقط يک رد پا مي ديدي ،تمام مدت بر دست هايم و در اغوشم تو را حمل مي کردم.
(فرازي از کتاب قهوه در باران)
مردها شبيه چي هستند؟
(با عرض پوزش از آقايون!)
مردها مثل « مخلوط كن » هستند :
در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد .
مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند :
حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد.
مردها مثل « كامپيوتر » هستند :
كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند .
مردها مثل « سيمان » هستند:
وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني .
مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند:
هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند.
مردها مثل « جاي پارك » هستند :
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم .
مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند :
بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند .
مردها مثل « باران بهاري » هستند:
هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود .
مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند :
ارزان هستند و غير قابل اطمينان.
مردها مثل « موز » هستند :
هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند.
مردها مثل « نوزاد » هستند :
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد .

سلام سلام
میبینم که وقت نتیجه گیری امتحانات هست و شما ها باید خودتون از بین این افرادی که زیر هستم یکی رو که فکر میکنین جالب ترین جواب رو نوشته انتخاب کنین نه متوجه نشدین منظوره من رو درست منظورم اینه که جواب جالب رو انتخاب کنین نه جواب درست رو یعنی خنده دار ترین جواب رو
خوب ما اینیم دیگه بلاخره باید یه چیزیمون با بقیه فرق داشته باشه دیگه ![]()
| نويسنده: حسین | چهارشنبه 23 آذر1384 ساعت: 17:21 |
| سلام خانوم خانوما : همون جواب های قبلی بس نبود؟؟؟ پس بگیر که اومد... 1-در مورد سوال اولت باید بگم که اصلا این توصیه رو نمی کنم چون ممکنه این یکی دیگه ادم حسابی از اب در بیاد 2-خوب در مورد این سوال هم بگم که من اصلا اون قهرمان جنگ رو انتخاب نمی کنم چون از این جونور ها امروز خیلی می بینم وفهمیدم که هیچ کاری از دستشون بر نمی یاد اون یارو هم که در جوانی معتاد بوده معلومه دل و جگر داره اما اینکه هر شب ویسکی مصرف می کنه معلوم می کنه که از مرگ عشقش ناراحته پس اینم همچین مالی نیست اماااااااااااااااا من حتما به اون سومی رای می دم چون اول اینکه لااقل سیاست داره و بهتر از هیچیه اینکه یا ستاره شناس در ارتباطه معلوم می کنه که سر به هواست اینکه معشوق داشته معلومه بچه قشنگهه جیگره مشروب هم که همشون باید بخورن تا در صورت قبول شدن و رای اوردن نفهمن چه جوری بد بخت شدن و در اخر اینکه سیگار زیاد می کشه از همه بهتر چون زود گور به گور وشه و باعث می شه تو دوباره یه مسابقه دیگه بذاری خووووووووووب بیییییییییییییییییید | |
| وب سايت پست الکترونيک | |
| نويسنده: علی | چهارشنبه 23 آذر1384 ساعت: 18:50 |
| سلام بابا گوشیت منو کشته خودت که دیگه نمیخواد بگی بعد دوباره من برنده میشم ما رو دسته کم گرته بیدی جیگر اینترنت زیر دست من میچرخه جییگر خوب جواب دومی اینکه هر سه نفر آقایون کاندید هستند الف - كانديدای اول فرانكلين روزولت است (بود) ب - كانديدای دوم وينستون چرچيل است (بود) پ - كانديدای سوم آدولف هيتلر بود در مورد سوال 1 هم اگه شما به سقط جنين اون عليا مخدره ء حامله جواب مثبت دادين ، از تولد بتهوون جلوگيری كردين! نتيجه ء اخلاقی اينكه : زياد با فكر كردن خودتون رو خسته نكنين! خيلی وقتا چيزايی كه با تفكر ، صحيح تشخيص ميدين ، غلط ترين راه هستن دیگه چی ویگوزجی آقا موفق باشی من دیگه نکش با گوشیت هر کاری هم خواستی در خدممتت .... | |
| وب سايت | |
| نويسنده: سنجاقک | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| سلام ترانه حدود 2 دقیقه میشه بی خانمان شدم(حذف وبلاگ)...یعنی خودم و خونه خراب کردم بی خیال به جهنم ببینم در باره ی زن حامله باید بگم بهش هیچ پیشنهادی نمیدم چون ممکنه مثل خودم خونه خراب بشه در باره ی دومی هم باید بگم هر کی بیشتر ویسکی بده ما اونوریم (جدی گفتم) راستی ترانه حالم خیلی خیلی خرابه طالبم توی مطلب بعدیت یکی از اون مطلبای قبلا و بنویسی که هر وقت میخوندم خنده ی موزیانه رو لبام نقش می بست و از این رو به اون رو میشدم...... | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||
ویژه
سلام بچه ها این آقا داوود عزیز ما یه مقدار ناراحت و کم حوصله منم براش اینارو گذاشتم امیدوارم خوشش بیاد همچنین شما دوستای گلم
حسادت
در افسانه ها می گويند که روزی خداوند به يک آدم حسود گفت:هر چه دلت می خواهد از من بخواه.من به تو می دهم ولی به شرطی که به همسايه دو برابر بدهم!!!
اگر می خواهی به تو يک اسب بدهم به او يک جفت اسب خواهم داد.
حال بگو چه می خواهی؟
آن شخص گفت:ای پروردگار،يک چشم مرا کور کن و از همسايه دوتا!!!
من بهت شک دارم!
به روش اراذلي يا جواتي
مرد : صد بار نگفتم وقتي من نيسم نرو بيرون ! ها ؟؟
زن : غلط كردم ! گه خوردم ! توروخدا نزن
مرد : چرا تيليفون همش اشغاله ؟! با كي لاس ميزني عوضي ؟
- زن : به خدا اگه اين تلفن نباشه از تنهايي دق ميكنم
مرد : به چپم كه دق ميكني ! خودت بميري بيتره ! خونتم نميوفته گردن ما
زن : خداااااااااااااا ! منو بكش راحتم كن
مرد : از صب تا شب جون ميكنم كه يه لقمه نون بيارم تو اين خونه ! نميشه يه شب نشاشي تو اعصاب ما ؟؟!! ها نميشه ؟
زن : به خدا ديگه نميتونم ... ديگه بسه ... ميرم خونه بابام
مرد : اي شاشيدم تو صفحه اول شناسنامه بابات ... هرررررررررررررري
به روش رشتي - ته غيرت
مرد : خانوم جان ببخشيدا ! عذر ميخواما ! شما ديشب تا حالا كجا بودين ؟
زن : خونه عفاف ! مشكليه ؟
مرد : نه خانوم جان خيليم خوبه ! بالاخره شما هم استخدام دولت شدي
زن : ببينم كسي به من زنگ نزد !؟
مرد : عباس آقا جند بار زنگ زد ! گفتم نيستي ! كلي فوش داد بهت
زن : بابا جون يكم هم بكش يه كاري دستو پا كن واسه خودت
مرد : خانوم جان هر چي شما بگي ! اصلا اگه شما بخواي شبا تو كوچه ميخوابم
زن : لوس نكن خودتو حالا ! پاشو اون ?? كيلو كون رو تكون بده يه چايي ور دار بيار
مرد : چشب خانوم جان ! ميخواي دو تا بيارم اصن ؟
زن : راستي ببين امشب ساعت ? قرار دارم اون شورت گول گوليمو شستي؟
مرد : حانوم جان جسارته ها ! فضوليه ! با كي قرار دارين ؟
زن : با عباس اقا ! به تو ربطي داره ؟
مرد : آها خانوم جان خيالم راحت شد ! منو عباس آقا نداريم كه
زن : ولي خودمونيما دماغت خيلي ضايست
مرد : چي ؟! چي ؟! دماغ من ؟! توهين ميكني ؟! دماغ مسئله ناموسي نيست كه بشه به
همين راحتي ازش گذشت ! اصن خانوم جان من ميرم خونه ننم
زن : به سلامت ! عباس از تو كمد بيا بيرون
به روش تركي - نمنه
مرد : فكر كردي من نميدانم ؟! فكر كردي من خرم ؟! شعور دارم ؟
- زن : ببين من هيچ گونه بيگناهم ! كاري نكردم
مرد : آخه من بدون بي دليل كه بهت گير نميدم ! ميدم ؟
زن : اونشو من نميدونم ! فقط اينو بگم كه من به تو وفادارم
مرد : الله اكبر ! خود درخت كرم ميريزه ها ! خجالت بكش زن
زن : اگه باورت نميشه خوب طلاقم بده
مرد : بيبن كشيدن تو به دادگاه واسه من مثل كشيدن مو از ماسته
زن : من به اين چيزاش هيچ كاري بيلميرم
مرد : اي پوخ گويوم سوزون آقزووا
زن : سيكتير بابا
به روش سوسولي - ايش
مرد : چرا انقد دير كردي ؟ دلم هزار را رفت ! آرايشگاه نبودي مگه ؟
زن : اوا اين چه سواليه ؟ خب معلومه آرايشگاه بودم ! مگه به من شك داري ؟
مرد : چه حرفا ميزني !! من به تو بيشتر از خودم اعتماد دارم
زن : آخه ميدوني چي شد ؟ از آرايشگاه تا خونه پياده اومدم كه آرايشم خراب نشه
مرد : اوا خوب كردي ! انقد نگران شدم ! فكر كنم فشارم افتاده پايين
زن : آخ بميرم الهي ! تو راه كه ميومدم يه چند تا از اين عوضياي جلف لجن بهم تيكه انداختن منم جوابشونو ندادم
مرد : خوب كاري كردي ! از اين آدما خيلي زياد شده ! فقط بلدن جلف بازي در بيارن
زن : حالا تو خودتو خيلي ناراحت نكن بچت ميوفته
مرد : اوا خيلي بدي تو
غضنفر و دوست تهرونيش تو خيابون راه ميرفتن. يهو غضنفر يه دوريالی پيدا ميکنه
به دوستش ميگه با اين دوزاری چيکار ميشه کرد؟
ميگه: ميشه باهاش تلفن کرد.
غضنفر دوزاری رو ميذاره درگوشش و ميگه:الو...الو...الو...!
......................................
يارو داشته با بچش بازي ميكرده، هي بچه رو پرت ميكرده بالا،
تو هوا مي گرفتدش
يه بار بچه رو خيلي ميندازه بالا ، بچه ميفته تو خونه
غضنفر اينا غضنفر هم بچه رو مياره ميگه : ايندفعه آوردم، ولي اگه دفعه
ديگه بندازي پارش ميكنم
....................................
افسره جلوي يك ماشين رو ميگيره، به راننده ميگه: جناب شما به خاطر بستن كمربند ايمني، پنجاه هزار تومن از طرف انجمن حمايت از ايمني راهها جايزه برديد. حالا ميخوايد با اين پول چيكاركنيد؟ يارو ميگه: فكر كنم باهاش برم گواهينامم رو بگيرم! يك زنه كنار دستش نشسته بوده، ميگه: گوش نكنيد جناب سروان، اين شوهر من وقتي مسته يك بند چرت ميگه!
تو صندلي عقب، يك يارويي خواب بوده، ازين سر و صدا بلند ميشه، ميگه: من همون اول گفتم با ماشين دزدي نميشه فرار كرد!!
يهو يك نفر از تو صندوق عقب داد ميزنه: ببينم بالاخره از مرز گذشتيم يا نه؟!