اون قبول نیست این قبوله

  سلام:
 بابا من از خیر مسابقه قبلی گذشتم یه مسابقه دیگه میزارم این سری نمیزارم جوابا معلوم بشه آخر سر همه رو میزارم ببینید آخه اینحجوری تقلب میشه   داداشی اگه اینو تونستی بگی ؟؟؟؟
  راستی جایزه روایندفعه میگم چون ازحرف مهرنازخیلی ناراحت شدم که  میگفت نمی خوای جایزه بدی اینو من حوسی گذاشتم یک بار برای همیشه
                  جایزه یه روان نویس خیلی خوشگل

پرسش اول


اگر زنی را بشناسيد که حامله است و از قبل ٨ بچه دارد که سه تا از آنها کر، دو تا از آنها کور، و يکی از آنها عقب‌مانده ذهنی هستند، آيا به او توصيه می‌کنيد که سقط جنين کند؟
پرسش دوم
فرض کنيد می‌خواهند رهبری برای جهان انتخاب کنند و شما هم بايد در اين انتخابات رأی بدهيد.

کانديدای اول
با سياستمداران نادرست و متقلب ارتباط دارد و با ستاره‌شناسان مشورت می‌کند. دو معشوقه داشته و به شدت سيگاری است و ٨ تا ١٠ ليوان مشروب در روز می‌خورد.

 

کانديدای دوم
تا کنون دوبار از اداره اخراج شده است، تا ظهر می‌خوابد، در دوران دانشکده ترياک مصرف می‌کرده و هر روز عصر يک چهارم بطری ويسکی می‌خورد.


کانديدای سوم

او قهرمان قلابی جنگ است. خام خوار است، سيگار نمی‌کشد، فقط گاهی آبجو می‌خورد و روابط عاشقانه خارج از محدوده ازدواج نداشته است.  
 

اینو همینجوری هوسی گذاشتم داخل وب ببینم چیکار میکنین ها رو سفیدم کنین

امتحان تخصصی

امتحان کوتاه زير شامل ٤ سوال است. سوالها زياد سخت نيستند و جواب آنها هم در زير آمده است ولی قبل از آن که پاسخها را ببينيد سعی کنيد خودتان پاسخها را بيابيد. اين امتحان برای آزمايش متخصص بودن شماست.

سوالات

١) چگونه می توان يک زرافه را داخل يک يخچال قرار داد؟

٢) چگونه می توان يک فيل را داخل يک يخچال قرار داد؟

٣) شير، سلطان جنگل، تمام حيوانات را به يک گردهمايی فرا می خواند. تمام حيوانات بجز يکی از اين حيوانات دراين گردهمايی شرکت می کنند. حيوانی که غايب بوده کدام است؟

٤) شما بايد از يک رودخانه عبور کنيد. اين رودخانه محل زندگی تمساحها است. چگونه از آن عبور می کنيد؟

پاسخها

اینو دیگه شرمنده این رو  به عهده شما دوستای گلم گذاشتم یه مسابقه هستش که باید جواب بدین جایزه هم داره یه چیزه خوبه

حالا میل خودتونه هر کی درست ترین جواب رو بده قرعه کشی میکنم براش میفرستم شما بچه ها خودتون هم باید انتخاب کنید برنده رو       

                                                                            Nasty Santa...

 

يه داستان باحال!

سلام عزیزم، من بابا هستم ... مامانی نزدیک تلفن است؟
نه بابا. او با عمو فرانک طبقه بالا است.
« مکث کوتاه».... بابا گفت: اما عزیزم تو که عمو فرانک نداری!
- چرا دارم الان هم با مامان طبقه بالا است.
بابا گفت: ببین عزیزم بیا یه بازی کنیم. گوشی را بگذار بعد برو در اتاق خواب را بزن و به مامان بگو بابا خونه است.
- باشه بابایی.
چند دقیقه بعد دختر کوچولو برگشت: بابا همین کاری که گفتی کردم.
- خوب بعدش چی شد؟
- مامان از روی تخت پرید پایین و با جیغ و داد این طرف و اون طرف می دوید که یکدفعه قالیچه از زیر پاش در رفت و از پله ها افتاد پایین. الان هم هیچ تکونی نمیخوره.
- آخ آخ عزیزم ببخشید. عمو فرانک چی شد؟
- عمو فرانک از پنجره پرید تو استخر ... اما یادش رفته بود که تو بخاطر زمستون آب استخر را خالی کرده بودی، محکم خورد کف استخر و اون هم الان تکون نمیخوره.

مکث طولانی.....

بابا پرسید: استخر؟؟ ببینم اونجا شماره 703-597 است؟
- نه.
- ببخشید شماره رو اشتباه گرفتم.!!!!

...................................................................

 خردمند چینی پیری در دشت پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید:چرا می گریی؟
چون به زندگی ام می اندیشم،به جوانیم، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوست داشتم.خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.
مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ،به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید.و پرسید:در آنجا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ.خداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود .می دانست در زمستان ،همواره میتوانم بهار را به یاد آورم...و لبخند بزنم.

 

                                       Happy 2005                            Happy Holidays

ای ددم وای وای وای

زبل

 

چون بچه زرنگ و باهوشی بودم،
بابام یک اسکناس پانصد تومانی بهم داد
من هم آن را با دو اسکناس نو دویست تومانی تاخت زدم
آخه دو تا بیشتر از یکی است! بعد اسکناس ها را گرفتم
و در عوض سه تا صد تومانی
دادمشان به همکلا سی ام_ فکر کنم او خبر نداشت که
سه تا بیشتر از دو تا است!
همان موقع به پیرمرد کوری بر خوردم
و درست به همین دلیل که نمی توانست ببیند،
در عوض سه تا صد تومانی ام، چهار تا پنجاه تومانی بهم داد
و خب معلوم است، چهار تا بیشتر از سه تا است!
بعد آن پایین، توی مغازه پرنده فروشی
پنجاه تومانی ها را دادم به شاگرد مغازه
و آن احمق به جای آن ها پنج تا بیست تومانی بهم داد
و پنج تا هم که بیشتر از چهارتا است!
بعد، رفتم خانه و پول ها را نشان بابام دادم،
با دیدن آن ها تمام صورتش سرخ شد،
چشم هایش را بست و سرش را تکان داد
از داشتن بچه ای مثل من چنان احساس غرور کرد که زبانش بند آمد!

 

حکایت دارم براتون از همه جا و هیچ جا

چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.

کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی  می توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که  همه کس  اين کار را  نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد  که هرکسی يک کسی  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.

شما کدومشون هستین؟!....تا حالا فکر کردین؟        

 

یه ضرب المثل قدیمی میگه :  

به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن
اسپنوزا

می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد

اینم از جمله سازی ها

سلام دوستای گلم . خوبین ؟

شرمنده من سرم خیلی شلوغ شده دیر به دیر up میکنم شما به بزرگیه خودتون ببخشین .

 

كلاس جمله سازي:


1. فرشاد : روح غضنفر شاد
2. فرناز : غضنفر ناز نكن
3. ياماها : بالاخره نفهميديم الاغا خرن يا ما ها
4. عذاب : ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازست
5. لوبيا : كوچولو بيا
6. نجيب : اين شلواره نه جيب داره نه زيپ
7. ساختمون : رفتيم پاي بساط حسابي ساختمون
8. جوراب : بدجور آب خوردم پريد تو گلوم
9. لجن : ۴ ساله بابام با عموم اينا لجن
10. كيبورد : كيف من رو كي برد
11. سينا : ديشب رفتيم خونه عباس اينا
12. فرید و مجيد و حميد : شما ۲ نفريد به قرآن مجيد عين هميد
13. حيدر : ديشب آمدم در خونتون هي در زدم
14. آقا حيدر : ديشب اومدم در خونتون آقا هي در زدم هي در زدم
15. ستيز : The mobile set is off
16. توكيو : من غضنفر را دوست دارم تو كيو ؟
17. كوشش : شلوار من كوشش
18. كار و كوشش : شلوار كار من كوشش
19. وطن : من رفتم حمام سر و تنم را شستم
20. ماشين : شنيدم مي خواين بياين همسايه ما شين
21. كيشميش : من دايي غضنفرم تو كيش ميشي ؟
22. كشور : اين قدر با كش ور رفتم خورد تو چشمم
23. مينا و تينا : عمم اينا رفتن خونه عمت اينا
24. مناجات : منا جات رو بنداز دير وقته مي خوايم بخوابيم
25. علي : صندلي
26. صداقت : الو الو صدا قطع شد
27. جاسوس : اينجا سوسك هم داره ؟
28. شمشير : فدات شم شيرتو خوردي ؟
29. خمپاره : شلوار من عيد غدير خم پاره شد
30. ابريشم : هوا ابريش هم خوبه
31. خرچنگ : كره خر چنگ نزن
32. شتر : شو تركي داري ؟ بده ما هم ببينيم
33. عدس : ديگه ا(ز) دست شما خسته شدم چه قدر جمله بسازم !!!؟

                                     مزه ي شوهر

دختري كرد سوال از مادر
كه چه طعم و مزه دارد شوهر

اين سخن تا بشنيد از دختر
اندكي كرد تامل مادر

گفت با خود كه بدين لعبت مست
گر بگويم مزه اش شيرين است

يا غم شوي روانش كاهد
يا بلافاصله شوهر خواهد

ور بگويم مزه اش تلخ است
تا ابد مي كشد از شوهر دست

لاجرم گفت به او اي زيبا
ترش باشد مزه شوهر

دخترك در تب و تاب افتاد
گفت: مادر دهنم آب افتاد

 

اینم از کلاس امروز تا بعد و درسای جدید تر خداحافظ     گودبای

 

بچه ها تو زندگی دقت کنین چون یه اشتباه......................

دقت کن!

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

........................................................

آیا هر عشقی اجازه ورود به دل ما را دارد؟
دلی که مزرعه تمام پاکی هاست با یک آسمان آبی
شاعر چه زیبا گفته:
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم  

بچه ها خودمم خسته شدم الان میخوام چند تا جک بگم بخنیدم بابا خیلی وقته جک ننوشتم فکر کنم دل شما ها هم تنگ شده مگه نه ؟؟؟؟؟؟

اتوبوس ایستاد و زن چاقی به زحمت داخل شد بطوریکه مدتی وقت صرف این کار شد . یک مرد ریزه که از  طول کشیدن مدتی که زن صرف سوار شدن کرده بود ناراحت بود با صدای نسبتا بلندی گفت:  چه خوب بود که در اتوبوس ها کرایه مسافران را از روی وزنشون میگرفتن .  زن چاق با شنیدن این حرف جواب داد  : در این صورت تو هرگز موفق نمیشدی سوار اتوبوس بشی چونکه اتوبوس هیچوقت برای سوار کردن یه آدم فسقلی توقف نمیکرد .

پسر کوچیکی پیش مامانش میره و میگه : مامان مرد بدبختی تو گوچه فریاد میزنه ۲ تومان به من میدی برم بهش بدم . مامانه که تحت تاثیر خوش قلبی پسرش قرار میگیره با خوشحالی میگه : البته پسرم ولی میتونی به من بگی این مرد بدبخت چه فریادی میزنه ؟ پسره جواب میده : بله مامان اون فریاد میزنه و میگه بستنی لیوانی دونه ای ۲ تومان .

                  اینم از اوضاع مملکت ما                                    boo - gotcha!

قلب و قلوب داره میتپه

                                           زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي برآن واردنشده بود.پس همه تصديق كردند كه قلب اوبه راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:?اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.?
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.?
پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.
اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟?
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 چادر و روسری سرش میکنه باهاش تن فروشی هم میکنه !! وای  Let's party

اینم از بیمه بدنه آدم ها خودت بخون میفهمی

آخه تو خجالت نميکشی؟ حيا نميکنی؟!! به خدا زشته ... عيبه ... خوبيت نداره .... نميگی در و همـــــسايه چی فکر ميکنن؟! جلف! بيشعور! كثافت! لجن!

ايشالا به حق امام مجيد باقالی شی ... ايشالا ميری حـموم کـف بره تو چشت ... ايشالا آب پرتقال صوبت دير شه ... چه حرفا!؟ چه چيزا؟! به حق چيزاي نشنيده! آخرالــزمان شـده! ببخشيدا! روم به ديوار! گلاب به روتون! آخه كون هم بيمه كــردن داره؟!!! ميگن جنيفر لوپز ما تحتشو ۱۰۰ ميليون دلار بيمه كرده! ميگن خوش تركيبه ... جذابه! بابا مال منم خوش فرمه خدايـــــي! ياد بيگير جنيفر من نصف توام از اين جلف بازيا در نميارم ... مگه ما ايرونيا چيمون از اين تهاجم فرهنگيا كمتره؟؟!

در همين رابطه ستاد مبارزه با ما تحت جنيفر لــوپز در ايران يه طرح پيشنهادي براي خوانندگان ايراني مقيم لوس آنجـلس ارائه داده كه با بيمه كردن اعضاء خوش تركيب بدن خود مشت محكمي بر دهان شوهر جنيفر لوپز و استكبار جهاني زده و پرچم پر افتخــــار ايران را يك بار ديگر به اهتزاز در بياورند ...
طرح پيشنهادي:

 شهرام شب پره بيمه پشت مو.

 حسن شماعي زاده بيمه دماغ.

 ويگن بيمه دندان.

 محمد خرداديان بيمه النگو.

 شهرام كاشاني بيمه گردن.

 شهبال شب پره بيمه سيبيل.

 ناهيد بيمه پستان.

 سياوش قميشي بيمه عينك شب.

 داوود بهبودی بيمه لهجه.

 سوزاك روشن بيمه لب و دهن.

از همينجا از طرح پيشنهادي شما براي ساير خوانندگان استـقبال ميكنيم .ژ

 

دوستان خوبم  قبلا از شما معذرت خواهی میکنم شاید بعضی هاتون از لفظ هایی که اومده

خوشتون نیاد ولی برام جالب بود و گذاشتم براتون .

 

وای چقدر سخته واقعا بخونید متوجه میشین

                                       عشق بدون قید و شرط

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به

 خانه ی خود بازگردد. سرباز قبل از اینکه به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:

«پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی

دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتنند: « ما با کمال میل مشتاقیم

که او را ببینیم.» پسر ادامه داد: « ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت

آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و

من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.» پدرش گفت: « پسر عزیزم، متاٌسفیم که این مشکل برای

دوست تو به وجود آمده است. مت کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.» پسر گفت: « نه،

من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.» آنها در جواب گفتند: « نه، فردی با این شرایط موجب دردسر

ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند.

بهتراست به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.» در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و

مادراو دیگر چیزی نشنیدند. چند روزبعد پلیس نیویورک به خانواده پسراطلاع داد که فرزندشان درسانحه ی

سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر او آشفته و سراسیمه

 به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن

 جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت

                                                         ديونه ها!

اون روز همش به فكر پول دار شدن بودم حتي يادمه كه تو خواب هم همش در حال پول در اوردن بودم صبح

كه از خونه زدم بيرون اولين كسي كه ديدم البرت بود سوار ماشين خوشگلش شده بود و يه جورايي به من

فخر ميفروخت من هم كه بجز يه جفت كفش سوراخ چيزي براي تردد نداشتم بيشتر كفري شدم خيلي دوست

داشتم به پول ميرسيدم تو همين فكر بودم كه با صحنه عجيبي روبرو شدم ! خداي من يه بسته 100 دلاري

باور كردني نبود افتاده بود كنار خيابون و كسي هم در اونجا نبود من كه فكر كردم خوابم تعبير شده دولا شدم

و پولهارو برداشتم و مثل فشنگ دويدم خيلي حول كرده بودم نميدونستم كجا برم ؟ آخه با اين پول كلي از

مشكلاتم حل ميشد به يه كوچه رسيدم اول فكر كردم كه كوچه راه ديگه اي داره ولي وقتي كه به آخر كوچه

رسيدم ديدم بن بسته برگشتم كه از كوچه خارج بشم با صحنه خنده داري روبرو شدم ديدم دو سه نفر دوربين

به دست نفس زنون دنبال من اومدن وقتي به من رسيدن با صداي گرفته بهم گفتن شما در مقابل دوربين

مخفي قرار داريد . نظرتون رو براي بينندگان اين شبكه بگيد . منم كه حسابي شاكي بودم با فرياد گفتم شماها

ديونه ايد! ديونه

  بچه ها اگر خواستین تو خبرنامه عضو شید تا براتون مطلب بفرستم      Dancing Skeleton

 

روانشناسی و از این جور حرفا دیگه حالا بخونش

روانشناسی نوجوانان

يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديکی يک دبيرستان خريد. يکی دو هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلی کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چيزی که در خيابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجيبی راه انداختند. اين کار هر روز تکرار می شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلی بامزه هستيد و من از اين که می بينم شما اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنيد. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر کدام از شما می دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضريم اينهمه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت کنيم، کورخوندی. مانيستيم.»


و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگی ادامه داد.

                            .................................................

                                                            جابجایی
یه علامت سوال منوبه خودش مشغول کرده،یه علامت سوال منوداره به مرزجنون می کشه.

 مشکل من همین یه علامت سواله و بس!! اگه جاش رو با یه "نقطه سر خط" عوض می کرد،

دلم آروم می گرفت.

 

تجربه
می گویند بزرگی و کوچکی هر کس به اندازه آرزوهای اوست. بزرگترین آرزوی من هم بودن با

 

تو بود. اما تو چه زود خودت را به من شناساندی و من متوجه شدم که چقدر حقیرم!!!

 

شطرنج عاشقی
توبازی شطرنج عاشقی، من وتو هر دو قانون بازی روزیرپا گذاشتیم.
من به خاطرتو، همه رو

 

 از صفحه دلم کیش کردم و تو با انتخاب سیاه ترین مهره دلت، تو یه حرکت منو جلوی همه

 

مات کردی.

این دختره خیلی چاقه من که موندم                                 Dancing clock

عشق از نگاه های مختلف

 
عشق از ديد دانشمندان:
آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است
 
لرد بايرون : عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست
 
ديز رائيلي : همه بخاطر عشق زاده شده ايم .... عشق پايفرانگلين : اگر مي خواهيددوستتان
 
بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد
 
و اما عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي مثل خودمون :‌ (گرفته شده از چت ياران)
 
 عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟
 
( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه )
 
عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول
 
( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم )
 عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين
 
 فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت ( جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟ )
 
عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي
 
( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم )
 عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي
 
دخترخوب و با كمالاتيه  :  ( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... )
 
عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو
 
نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه
 
ماتيز گرفته تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟
 
( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم )
 
عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري
 
( جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ )
عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟
 
( جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم )
 
عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق سرش گرده ! خونه خالــــــــــي نداري؟
 
( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟ )
 عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون وآب ميشه؟! حالا بگوببينم باباش چي
 
كارست؟
( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير )
 
عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد
 
( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت )

بچه ها  چت رومم  رو بیاین ببینین حال کنین              Warm hug..

یه خبر جدید دیگه

سلام بازم امروز امدم بگم که یه  chat room  تو سایتم زدم که ببینین بد نیست بچه دارم

روز به روز پیشرفته ترش میکنم هر روز بهش سر بزنین ببینین چی شده

 من که خودم خیلی خوشحالم

                    ((تا چند وقت دیگه یه دیزاین باحال هم روش میزارم که خوشگل بشه))

…………………………………………………………………

تحملم يه حدي داره

 

اگه يه بار همه 20واحد رو توي يه ترم افتادين !......... بي خيالش


اگه شما رو با نمره 11.99مشروط كردن !.........خوب شده ديگه


اگه استاد مي خواد به جاي آقا بهتون بگه خانوم !.........بگه


اگه يه دفعه هارد 60گيگابايت شما هاپولي هاپو شده!.........پيش مياد ديگه


اگه پرسپوليس قراره از پيكان ببازه !.........ببازه


اگه سر مراسم خواستگاري،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ايشاالله خوشبخت بشه


اگه آمريكا يه موشك اتمي تنظيم كرده درست روي خونه شما !.........مسئله اي نيست


اگه صبح اول مهر بجاي ساعت 6،ساعت 7 رفتين سر كار !.........دقيقا" رفتين سر كار


اگه كفشي رو كه امروز واكس زدين رو همه لگد مي كنن !.........تعجبي نداره

 

اگه درست شب امتحان بعدازمدتها به عروسي دعوت شدين!.....مباركه،عروسي رو كه نمي شه نرفت

 

اگه گارشما به جايي رسيده كه خودتون به خودتون ايميل مي زنين!...اينجوري هم يه صفايي داره

 

اگه توي انتخاب واحد به شما 13واحد بيشتر نرسيده !.........حتما" حكمتي توي اون بوده

 

اگه بعد از 3ساعت چت كردن يادتون اومد كه با اينترنت ساعت 500تومن ووصل شده بودين!....مهم نيست


اگه شمعهاي كيك تولد شما رو بقيه فوت كردن !.........لبخند بزنين


اگه ماشينتون جلوي يه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گيري بلد نبودين !....خودتون رو نبازين

 

اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدين يكي پشت سرتون وايساده !.........عيبي نداره بابا


اگه بغل دستي شما سر كلاس كه اتفاقا" كنار شما رديف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توي

 

 دماغش فرو كرد،شش دور بپيچوند، بعد با يه حالت دوراني بيرون آورد، ........

 

ای بابا اصلا بیخیال دیگه بسه برای این سری فعلا بای بای

یه وب سایت توپ زدم

سلام بچه ها خیلی خوشحالم که شما دوستای خوبم همیشه همراهم هستید و منو یاری میکنین

میخوام یه خبر بهتون بدم میدونم که خوشحال میشین

میدونین چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگم یا نگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم بگم یعنی خوشحال میشین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  

من یه وب سایت زدم www.screamlove.com  اگه خدا بخواد میخوام اونم گسترشش بدم البته با کمک شما ها من که تنها نمیتونم.

میخوام پیشنهاد هاتونو برام بگید که من ازش استفاده کنم یعنی از ایدهاتون بگید  

                     www.screamlove.com            

چگونه استادان را بشناسيم؟

استاد فيزيک:

معمولاً شلوار جين و پيراهن خاکستری به تن دارد. بعضی وقتها هم يادش می‌رود اصلاً

پيراهن بپوشد. اگر استادی را ديديد که شلوار جين به پا داشت و بند شلوار هم داشت 99٪

فيزيکدان است. استادان فيزيک معمولاً لهجه آلمانی دارند اما اين وجه مشخصه آنها نيست.

مواظب روانشناسانی که به طور مصنوعی به لهجه وينی صحبت می‌کنند باشيد

استاد کامپيوتر:

اغلب استادان علوم کامپيوتر هندی يا پاکستانی هستند. ازروی قيافه ظاهری ولهجه‌شان قابل

شناسايی هستند. دانشجويان علوم کامپيوتر، مثل قارچ شبها در می‌آيند. استادان علوم کامپيوتر

از کامپيوتر استفاده نمی‌کنند و به همين خاطر از سلامت بهتری نسبت به دانشجويانشان

برخوردارند و به اين ترتيب می‌توان آنها را شناسايی کرد. بسياری از استادان علوم کامپيوتر

 حتی چگونگی کار با کامپيوتر را هم بلد نيستند و در واقع، رياضيدان يا روانشناس بوده‌اند.

از آنها پرهيز کنيد

استاد رياضيات:

استادان رياضيات شبيه استادان فيزيکند با اين تفاوت که گرايشی به کارهای تجربی ندارند.

در اتاق استادان رياضيات فقط کتاب و مداد يافت می‌شود، بر خلاف استادان فيزيک که

اتاقشان آکنده از تجهيزات و دستگاههای شکسته و از کار افتاده است. رياضيدانها استفاده از

کامپيوتر و ماشين حساب را مسخره می‌کنند ولی در تقسيم پول صورتحساب رستوران بين

خودشان با مشکل روبرو می‌شوند. ساده‌ترين راه شناسايی استادان رياضيات از عبارتهايی

است که به طور مرتب به زبان می‌آورند: «واضح است که ... »، «می‌توان نشان داد که ...

 »، «به عنوان تمرين بماند برای دانشجويان ... »

استاد روانشناسی

روانشناسی واقعاً يک علم نيست. بنابراين روانشناسان را می توان به راحتی از

 صدای داد وفريادشان در اعتراض به هر کس که «علمی بودن» روانشناسی

 را زير سوال ببرد شناخت.

روانشناسان معمولاً چشمهای ريزی دارند و به جوکهای مربوط به روانشناسی نمی‌خندند.

هرگاه در مورد يک فرد شک داشتيد که او يک دانشمند است يا يک معلم دينی، به احتمال

زياد روانشناس است

   .......................................................................................................

بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني كه

ميخواستم 10 تا ميخواستم
مامانمو 10 تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين 10 تابود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود.و

 حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.10

 تا بستني هم كفافمو نميده!!!

اما ميخوام بگم دوستت دارم.....ميدوني چقدر؟ به اندازه همون 10 تاي بچگي

 

ورود زیر ۱۸ سال ممنوع =(۱۸+)

Columbus go home

اگر میخوای همه فکر کنن باکلاسی انجام بده

اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای

نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود

نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه

بیان کنید:

۱-اگرشصت پای شمازیراجاق گازگیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده ایدهرگاه علت آن را

از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش"

۲-اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"

۳-اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب

باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"

۴-اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با

قهوه جوش اینجوری شد"

۵-اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"

۶-اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند

روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"

۷-اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را

چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"

۸-اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید :

"الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "

۹-اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ

شد"

۱۰-اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از

میان شعله های آتش بیرون کشیدم!

ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي ؟

                                                                                       ...did somebody say it's FRIDAY?

اینم از خانومهای کماندو حالا هی بگین خانوما ضعیفا

اینم از دختری که جدیدا سر چهار راه ها شیشه ماشین پاک میکنه 

به من بگو

بیماری 32 ساله به سراغ ریچارد کرولی درمانگر رفت.

 

شکایتش این بودکه نمی توانم جلو مکیدن انگشت شصتم را بگیرم.

 

کرولی گفت: چندان نگران نباش،اما هر روز یک انگشت متفاوت را بمک.

 

بیمارسعی کرد طبق دستور او عمل کند.اما هرباردستش رابه دهانش نزدیک می کرد،ناچار

 

می شدآگاهانه انگشت آن روزراانتخاب کند.هنوزهفته تمام نشده بود که آن عادت ازبین رفت.

ریچارد کرولی می گوید:وقتی عادتی پدید می آید،مبارزه با آن دشوار است.اما هنگامی که 

همین عادت ما را مجبور کند رفتار جدیدی در پیش بگیریم،تصمیم های جدید و انتخاب های

جدیدی انجام می دهیم،آگاه می شویم که این عادت به زحمتش نمی ارزد.

.................................................................

مدت زيادي از تولد برادر ساكي  كوچولو نگذشته بود . ساكي  مدام اصرار مي كرد به پدر ومادرش كه  با

 

نوزاد  جديد  تنهايش  بگذارند .

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم  مثل بيشتر بچه هاي  چهار پنج ساله  به برادرش  حسودي كند  و بخواهد 

 

به او آسيبي  برساند . اين بود كه جوابشان هميشه   نه    بود  . اما در رفتارساكي هيچ نشاني از حسادت

 

 ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش  هم براي تنهاماندن  با او  روز به روز  بيشتر مي شد 

 

،‌بالاخره پدر و مادرش  تصميم  گرفتند موافقت كنند .

 

ساكي با خوشحالي  به  اتاق نوزاد رفت و  در را پشت  سرش  بست . امالاي در باز مانده بودو پدر و مادر

 

كنجكاوش  مي توانستند  مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .  آنها ساكي  كوچولو  راديدند  كه  آهسته  به طرف

 

برادر  كوچكترش  رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت وبه آرامي  گفت :  ني ني  كوچولو ، به من 

 

بگو  خدا چه جوريه ؟ من  داره  يادم  ميره !

آن ميلمن

    بازی فوتبال زنان ایرانی با اروپاییان           ...you old bat

اینم یه جورشه دیگه ( چشمک )

آيا ميدانيد؟

۱- ميدانيد چرا ناپلئون هميشه از كمر بند قرمز استفاده ميكرده و اين كه حكمت كمربند ناپلئون

چيست ، اين سوال براي خيليها پيش آمده و جواب آن فقط يك جمله است : از كمربند قرمز

استفاده ميكرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري كند

۲-چراروي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو،سه تا دبيليو مي‌گذارند؟ چون كارازمحكم‌كاري عيب

نمي‌كنه

۳-آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي

۴-چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر به‌ايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين

كار را انجام دهند

۵- اگر سر پرگار گيج برود چه مي‌كشد؟ بيضي

۶- چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش را بالا مي‌گيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، مي‌افتد

۷- چرا دود از دودكش بالا مي‌رود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد

۸- شجاع‌ترين مرد جهان كيست؟ امام جمعه قزوين

۹-فرق باطری با مرد چيست؟ باطری اقلا يک قطب مثبت داره ولی مرد هيچ چيز مثبتی نداره

۱۰-اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق

۱۱-شباهت داماد با بازی بسکت ؟ جوفتشون حلقه دارن

۱۲- چه طوري زير دريايی بعضيها رو غرق مي‌کنن؟ يه غواص ميره در می‌زنه

۱۳-ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بي‌هنر داده است

۱۴-خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچ‌گوشتي بره

۱۵-اگه يه نقطه آبي روي ديوارديديدكه حركت مي‌كندچيست؟مورچه‌اي است كه شلوارلي

پوشيده

۱۶-بعضيها را چگونه براي هميشه مي‌شود سر كار گذاشت؟ در دو روي يك كاغذ مي‌نويسم:

«لطفاً بچرخانيد»

۱۷-چرا بعضيها هميشه 18تايي به سينما مي‌روند؟ براي اينكه براي زير 18 ممنوع بود

۱۸-چرا بعضيها با دو دستشان دست مي‌دهند؟ چون فرق دست راست و چپشونو بلد نيستند

۱۹-چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نمي‌شه؟ براي اينكه ته دمش «گره» داره

دیگه ۲۰ نداریم دیگه تا همینجا بسه ۰  

                  اینم جورای مختلف ازدواج                                   Love = heart accident

اینام باز یه خورده نیمه طنز هستند بخونید حال کنید

                                                          زن باهوش
۱۲ مرد و يک زن به ريسمانی که از يک هليکوپتر آويزان بود چنگ زده بودند.
 
خلبان اطلاع داد که وزن هليکوپتر سنگين است و بايد يکی از آنها فداکاری کند و برای نجات
 
جان بقيه، ريسمان را رها کند. 

همگی آنها به هم نگاه کردند و به دنبال فرد فداکاری می گذشتند. ناگهان زنی که در بين آنها
 
بود شروع به سخن گفتن کرد و چنين گفت:
«ما زنها تمام زندگيمان را صرف فداکاری برای مردها کرده ايم. از درد و رنج زايمان گرفته تا
 
تربيت فرزندان و اداره کردن خانه و ... بنابراين نگران نباشيد،
 
اينجا هم من فداکاری می کنم و برای نجات جان شما خودم را فدا می کنم.»
 
مردها که اشک در چشمانشان پر شده بود و از اينهمه فداکاری احساساتشان به شدت
 
تحريک شده بود، همگی دستهايشان را از ريسمان رها کردند که برای زن دست بزنند که...
و زن به سلامت به مقصد رسيد
.................................................
صحبتهای سه مادر بزرگ
 
سه زن که دوران بازنشستگی شان رامی گذراندند درپارکی نشسته بودندوبا هم درباره بچه
 
ها نوه هايشان حرف می زدند.
 
اولی گفت: «اون تابلوی نقاشی استاد فرشچيان را که توی سالن خونه ما روی ديواره ديدين؟
 
اونو پسرم برای جشن تولد ٧٥ سالگيم خريده. خيلی  بچه خوبيه و عاشق منه.»
 
دومی گفت: «تو به اين ميگی عشق؟ پس من چی بگم که اين ماشين ماکسيما که اون روبرو
 
می بينين رو پسرم هفته پيش برای روز مادر برام آورد.»
 
سومی گفت: «اينا که چيزی نيست.شماکامبيز پسر منو که می شناسين؟ الان داره هفته ای
 
٥ جلسه ميره پيش روانکاو. توی تمام اين جلسات هم قربونش برم فقط راجع به من صحبت
 
می کنه.»
.................................................
حرف زدن با خود
 
کسیکه باخودش حرفهای معنی دارميزنه ديوونه ترازکسی که باديگران حرفهای بی معنی
 
می زند نيست
 

عاشقی هم بد دردی شده تو این روزگار ما میگی نه بخون

عاشقي

 
از پير مردي پرسيدم : رمز موفقيت در چيست؟

گفت : در عاشق ورزيدن

پرسيدم : مي توانم بپرسم عاشق چه چيز و يا چه كسي بودي؟

گفت:نمي توانم بطورشفاف حرف بزنم وتوهم سعي كن خط قرمزرا ردنكني
 
 گفتم : غير شفاف حرف بزن و من هم پشت خط قرمز مي مانم

گفت : اولين عشق من مادر خدا بيآمرزم بودبعد عاشق توپ فوتبالم شدم
 
آنوقت ها توي كوچه و خيابانمان توپ مي زدم روزي پاسبان محله مان بما
 
گير داد و توپ مان را گرفت و سوراخ كرد بعدها وقتي بزرگ شدم با گل و
 
بلبل آشنا گشتم ، عاشق دختر همسايه شدم برادرش فهميد و آنقدركتكم
 
 زد كه براي مدتي عشق را فراموش كردم وقتي بزرگ شدم، ازدواج كردم و
 
 عاشق مادر زنم شدم از روزيكه آن خدا بيآمرز هم عمرش را به شما داد، به
 
 سعدي و مولوي و فردوسي بند دادم

پرسيدم : عشق را چگونه مي بيني ؟

گفت : عشق مثل درد زايمان است، مي گيرد و ول مي كند.
....................................
              
                                     یکی از خدا پرسید چرا اون بالا تنهای

خدا گفت: از وقتی شماهارو آفریدم بخاطر حل گرفتاریهای شماهنوزنتونستم بخودم فکرکنم
 

وبلاگ ما هم برای خودش حکایتی شده ها میگی نه بخون

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت پوزخند ميزد يا داشت آروم ميخنديد تجب نكن اون داشته يكي از

جوكاي منو مي خونده

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت خيلي ميخنديد داشت ميغلتيد تعجب نكن اون داشته وبلاگ منو

ميخونده ..

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت آروم گريه ميكرد تعجب نكن او داشته يكي از مطلباي عاطفي

منوميخونده

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت خيلي گريه ميكرد تعجب نكن داشته مطلب خدافظي منو

ميخونده ...

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت از خنده كارش به بيمارستان ميكشيد تعجب نكن اون داشته يكي

از كليب فلشاي منو ميديده

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت صداي كيبوردو دراورده بود داشت همينجوري تايپ ميكرد تعجب

نكن اون داشيته به يكي مطلبام دري وري ميگفته

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت قلمو كاغذ داراورد داشت يه چيزاي ميكشيد تعجب نكن داشته

يكي از كارامو ميدزديه

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت دوباره قلمو كاغذ دراورد يه چيزاي مي نوشت تعجب نكن داشته

يكي از شعراي عاشقي منو مينوشته

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت زير زبون چيزي ميگفت تعجب نكن داشته يكي از شعراي عاشقي

منو حفظ ميكرده

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت زير زبون يه چيزايي ميگفت تعجب نكن داشته يه دري ورايي به

من ميگفته

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت خوابش ميبرد تعجب نكن داشته يكي از مطالب بلند منو ميخونده

اگه ديدي تو كافينت يكي داشت كيبورد و گاز مييزد تعجب نكن اون داشته يكي از مطلباي

چرت منو ميخونده ..

        استخونی که تبدیل به شکلات شد                 Sweet Dreams

یه خورده دیگه بخندین بد نیست

                                                         بازم  خنده

پسر ها تو 18 سالگي بزغاله، تو 28 سالگي نخاله، تو 38 سالگي چاقاله، تو 48 سالگي اماله

، تو 68 سالگي مچاله، تو 78 سالگي زباله.

دخترها تو 18 سالگي هلو، تو 28 سالگي لبو، تو 38 سالگي شفتالو، تو 48 سالگي خرمالو،

 تو 58 سالگي لولووووووووو.

.................................................

ا صطلاحات دوران سربازي

سربازي: اول بازي ، آش، خودسازي ، اجباري.

اضافه خدمت: ضد حال، عشق بعضي ها، نمك سربازي، سهل الوصول.

 مرخصي: حق سرباز، آرزوي دست نيافتني، ترن برقي، ويتامين داره. حقوق:كرايه رفت،

اميد به زندگي، پول بليط اتوبوس.

دژباني: ديواره آتش، گلوگاه، گير بدون فكر.

كارگزيني: ايستگاه اول وآخر، حسابرسي آخرت.

..............................................................................................

از يه گوسفنده ميپرسن : ( گلاب به رتون ) به چه سبكي دتشويي ميكني ؟

ميگه : به سبك گروه آريان ... دونه دونه دونه ....دونه.. دونه

 

  این زن هارو نبینی سرت کلاه رفته ؟؟؟؟!!!!!!!!   Fork it..it's Monday!

یه جوک بامزه

سلام.خوبین؟

شرلوک هلمزکارآگاه معروف ودستیارش واتسون رفته بودند صحرا نوردی وشب هم

چادری زدندوزیر آن خوابیدن نیمه های شب هلمزبیدارشد وبه آسمان نگریست 

واتسون را بیدار کردو گفت :نگاهی به آن بالا بینداز وبه من بگوچه میبینی؟

واتسون گفت میلیون ها ستاره میبینم.هلمز گفت چه نتیجه ای میگیری؟واتسون

گفت از لحاظ روحانی نتیجه میگیرم خداوند بزرگ است وما در این دنیا چقدرحقیریم.

ازلحاظ ستاره شناسی نتیجه میگیرم که زهره در برج مشتری است پس باید اوایل

تابستان باشد.از لحاظ فیزیکی نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است. پس

ساعت باید سه نیمه شب باشد.

شرلوک هلمز قدری فکر کردوگفت:واتسون تو احمقی بیش نیستی..نتیجه اول و

مهمی که باید بگیری این است که چادرما را دزدیده اند و برده اند

..............................

قدرت کلام

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي

افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چقدر

عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند ديگر چاره اي نيست ، شما به زودي خواهيد

مرد .

دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون

بپرند . اما قورباغه هاي ديگر ، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون

نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد .

بالاخره يكي از دو قورباغه ، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش

برداشت . او پس از مدتي مرد .

اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه

قورباغه ها فرياد مي زدند دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و

بالاخره از گودال خارج شد .

 وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : " مگر تو حرفهاي ما را

نشنيدي ؟ "

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را

تشويق مي كنند .

بدجور دلم گرفته از این دوره زمونه

سلام

هميشه فكر مي كردم آدمها هر چي دروغگو باشند،،،چشمهاشون اونا را رسوا ميكنه

ولي حالا ميبينم اون جفت چشمهايي كه خيلي ها را ذره ذره آب مي كنه خيلي چيزا را تو

خودشون پنهون ميكننداون قديم قديما وقتي يكي ميگفت دوست دارم تا بنا گوش قرمز ميشد از

شرم و حياش

ولي حالا دوست دارم اين روزا مد شده هركي اونو نگه ميگن از دنيا خيلي

عقبه!

يه وقت يكي ميگفت عاشق شده تا سر مرگ ميرفت تا به عشقش برسه

ولي اين روزا تا ميگن عاشقيم اون يكي ميگه منم عاشقتم

اگه يه روز بهم نرسيديم خب ما كه مقصر نيستيم تقدير اين طوري بود به

همين راحتي...

اصلا حاضر نميشه به خودش زحمت بده ...داره به يكي ميگه دوست دارم

هنوز گوشي را نذاشته به اون يكي ميگه سلام عزيزم خوبي؟

دنيا نامردي شده، خيلي ها اين وسط قرباني ميشن، دلهاي زيادي له

ميشه، اشكاي زيادي ريخته ميشه،ولي هيچكي هيچ كار نميكنه، ميگن دنيا

نامرده و گرنه ما كه آخر مردو نگيم!!!

الان خيلي ها ميگن تا بوده همين بوده ولي به خدا اين طوري نبود ما

خودمون كرديم به خدا ديگه نميشه به كسي بگي دوسش داري حرمت اين

كلمه خيلي وقته از بين رفته......

هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد؟

واقعا ميشه؟.............................................

واقعا ميشه؟.............................................

                      یا حق

                              وای که حالم بد شد

چند نصیحت نه چندان خواهرانه

۱-از قدیم گفتن وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو«همه اش تقصير من بود

 همین به همین آسونی اونوقت همه چی حل میشه ؟؟؟؟

                                                    Blings 

۲-در روز عشاق براي دوستت كارتي بفرست و روي آن بنويس :

« از طرف كسيكه فكر ميكند تو بينظيري » .

۳-عشق ما را می کشد تا دوباره حياتمان بخشد .

۴-هيچکس بدبخت تراز کسی نيست که هميشه خوشبخت است .

 

البته بله دوستان امروز من رفتم تو خط اینکه  نصیحت کنم همینجوری به

منظوری نگیرین ها من دیدم نصایح خوبی گفتم بذارم شماهام بخونید           

    "Yes & No"                Mozart,  Symphony 40 (k550)

یه سری روش های ابراز علاقه وجود داره ! بگرديد ببينيد ‏كدومش به دردتون مي‌خوره!!

روش جوادي:
اسمشو روي بازوت خالكوبي مي‌كني... يه نامه عاشقانه با چند بيت شعر كه با يه سري گل و پرنده تزئين شده، با موتور هوندا سر مسير دبيرستان گيرش مياري و نامه رُ بهش مي‌دي، بعد تك‌چرخ مي‌زني و ميري.
روش ياهومسنجري:
خوبيش اينه كه لازم نيس توو چشاي طرف نيگا كني و اين براي آماتورها كمك خيلي بزرگيه... از آيكون‌هاي گوگولي مگولي هم مي‌توني براي رسوندن مفهوم استفاده كني. بديش اينه كه بعضي وقتا يه سوء تفاهمايي پيش مياد... خر بيار و باقالي بار كن... اين روش توصيه نميشه.
روش بچه خرخوني:
همون داستان جزوه و اينا كه خودت واردي...
روش خركي:
جلوي يكي از اين پاترول سياها بوسش كن كه بدونه به خاطرش همه كار مي‌كني...
روش مذهبي:
به يكي از دوستاي متاهلت بگو تا به خانومش بگه كه به دختره بگه كه به باباش بگه كه اگر اجازه بدن آقاي احسان خان (مثلاً) به همراه خانوم والده برا امر خير خدمت برسن.
روش آماتوري:
خيلي كم حرف مي‌زني... زياد عرق مي‌كني... چشتو به چشاش خيره مي‌كني... بعد هم يه دفعه رو تُ اونور مي‌كني يه وقت فكر نكنه كه به چشاش خيره شدي. (اونم همين كار رُ مي‌كنه). با هم ميرين فيلم مريم مقدس، سالن 1 عصر جديد... دستاتونُ ميدين به هم.. تنها چيزي كه نمي‌بيني فيلمه... ايميل مي‌زنين... تلفن مي‌زنين... چت مي‌كنين... بيرون مي‌رين... چند ماه همين‌جوري مي‌گذره تا يه روز توي يه رستوران نزديك ميدون فردوسي مي‌گي مي‌دوني چيه؟ من ديگه نمي‌تونم بهت نگم من دوستت دارم خيلي زياد... اونم قشنگ‌ترين لبخند دنيا رُ مي‌زنه و ميگي جدي مي‌گي!؟؟
(حالا مي‌دونه جدي مي‌گي ها...)
بعد اونم بهت مي‌گه كه مي‌دونسته سه ماهه زور مي‌زني اينو بگي!!
و يواشكي مي‌گه كه اونم بله... هي جووني كجايي....
اين روش جواب داده. بهترين روشه.از شوخي گذشته، يادمه روي داشبورد يه مسافركش آرياشهر_فاطمي، نوشته بود:
نمي‌خواهم بگويم دوستت دارم، مي‌خواهم بداني...

      Yowza Yowza    کاریکاتور فرار بزرگ ببینی بد نیست

هفت اندرز

 نفس خود را هفت بار نکوهش کردم:

 

اولین بار:هنگامی که می خواستم با پایمال کردن ضعیفان خودم را بالا ببرم

 

دومین بار:هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به نا خوشی زدم

 

سومین بار:هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاردند به جای امور مشکل امور آسان و راحت را بر گزیدم

 

چهارمین بار:هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم

 

پنجمین بار:هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا می کردم بسیار صبور و بردبارم

 

ششمین بار:هنگامی که جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختیها و ناملایمات زندگی تماس پیدا نکنم

 

هفتمین بار:هنگامی که در مقابل خدا به نیایش ایستادم وآنگاه سروده های خویش را فضیلت دانستم

 

 

کاریکاتور گوگوش و سیاوش قمیشی               Annoying insect...

 

عجايب واقعى خیلی جالب بود گفتم شماها هم بخونید

مادرى با 69 فرزند: بـيـشـتـريـن تـعـداد فـرزنـدى كـه از يـك مـادر مـتـولد شـده 69 فـرزنـد اسـت ! ايـن مـادر، هـمسر اول فـئودور واسـيـلى يـُف ، روسـتايىِ اهل شويا) در 170 كيلومترى مسكو مى باشد كه طى 27 زايـمـان ، 16 جـفـت دوقـلو، 7 سه قلو و 4 چهارقلو به دنيا آورده است . نام اين مادر نيز در كتاب ركوردها ثبت شده است.

پرندگان شيرخوار: بـعـضى از پرندگان ، بخصوص نوعى از طوطيها، جوجه هايشان را شير مى دهند و اين پديده جالب به تازگى در پژوهشهاى پرنده شناسان كشف شده است . البته نوع شير اين طوطى ها با شير پستانداران فرق مى كند و در معده آن ها ساخته مى شود و جوجه ها را به مدت سى روز بـا آن تـغـذيـه مـى كـنـنـد. ايـن شـيـر از نـظـر پـروتـئيـن و مـواد مـقـوى بـسـيـار غـنـى مستقل آماده مى كند.

بلندترين ناخن: مـورارى آديـتـيا، از اهالى كلكلته هندوستان ، ركورد بلندترين ناخن را تا كنون به دست آورده اسـت . اودر طـى 12 سـال تـوانسته است ناخن هاى دست چپش را تا 165 سانتى متر بلند كند. در عـوض در طـى سـاليـان دراز حـتـى يـك دفـعـه هـم از دست چپش كار نكشيده است . اما در ساعت هاى بيكارى ناخن هاى بلندش را شخصا لاك مى زند وروى آنها نقش ونگار مى اندازد.

 عجایب جهان تا سال 1990        Don't act like the devil this weekend!

اینم خیلی باحاله ضرر نمیکنی یه نگاه بنداز : کلی حال میده

آخر عشق همینه که میگن میگی نه بخون

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند .

زن جوان : یواش تر برو من میترسم .

مرد جوان : نه ! اینجوری خیلی بهتره !

زن جوان : خواش میکنم ، من خیلی می ترسم .

مرد جوان : خوب باشه ! اما باید بگی که دوستم داری !

زن جوان : دوستت دارم ! خیلی دوستت دارم ، حالا میشه یواش تر برونی !

مرد جوان : منو محکم بگیر !

زن جوان خوب ، حالا میشه یواش تر بری

مرد جوان : باشه ، به یه شرط ، اینکه کلاه ایمنی منو برداری و روی سر خودت بگذاری ، آخه نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه .

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت .

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه  زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ایمنی خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار  دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

سلام به همه بچه های و دوستان خوبم در گروه متنوع جرقه

امیدوارم همتون در زندگیتان با عشق زندگی کنید و با عشق ( تا عمر باقیست ) بمیرید . درسته که من خودم از رنگ باخته هاش هستم و جزء چندین خاطره چیزی برایم به ارمغان نذاشته ولی باز قبول ندارم ، اگر که جسم خسته است ولی دل دریایی است تاب  وتوانش بیش از اینهاست !

دمی می آید و بازدمی می رود ؛ اما زندگی چیزی خیر از این است و ارزش آن در لحضاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد .

روزهای عمرتان شیرین و خوش و شبهایش آرام و راحت در سرنوشت زندگی تان ،، سرگذشت شود .

 Bow Down قربونه همه شما دوستان اینم برای شما  

     Kisses  عکس باران

 

بچه ها من چند تا جوکم میزارم که فکر نکنید وبم از اون شورو شوق افتاده اینم فقط برای صادق  عزیز میزارم :

 

 اگه یه روز بری سفر و اگه ۲ روز بری سفر .اگه ۳ روز بری سفر .اگه ۴ روز بری سفر .اگه ۵ روز بری سفر . اگه ۶ روز بری سفر ....میشه یک هفته است که رفتی سفر

...........................................................................

خدا زمين و آسمان را آفريد گفت: چه زيباست
مرد را آفريد گفت: چه زيباست
زن را آفريد گفت: عيب نداره آرايش ميکنه خوشگل ميشه

...........................................................................

زنه رشتيه دير مياد خونه. شوهرش ازاش مي پرسه خانم جان چرا دير اومدي...؟
زنه ميگه آخه يه مرده آفتاده بود پشته سرم..مرتيکه اينقد يواش راه ميومد!

............................................................................................

خدا زمين را افريد . احسنت . استراحت کرد و اينبار ادم را افريد . براوو . کمي استراحت کرد و سريع حوا را افريد و . . . . . ديگه نه خودش و نه زمين و نه ادم تونستن استراحت کنن !ا

............................................................................................

3 تا موش داشتن کل مينداختن.اولي ميگه : تله موشو ديدي ما با فنرش روزي 10 تا اسکات ميريم.دومي ميگه مرگ موشو ديدي مزه عرقمونه.سومي موبايلش زنگ ميخوره برمداره و ميگه الان ميام.ازش سوال ميکنن چي شد؟ميگه بروبچز گربه آوردن ترتیبشو بدیم

...........................................................................................

يه مغز راه ميافته دنبال يه ترکه.ترکه ميگه چرا دنبال من راه افتادي؟مغزه ميگه : بگو منو کم داري بگو...

..........................................................................................

به قزوينيه ميگن از کدوم آهنگ هايده بيشتر خوشت مياد؟
ميگه: کبوتر بچه کرده

 

امیدوارم خوشتون امده باشه تا بعد

" ما چقدر فقیر هستیم!..."

روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:" نظرت در

مورد مسافرتمان چه بود؟"

پسر پاسخ داد:" عالی بود پدر!"

پدر پرسید:" آیا به زندگی آنها توجه کردی؟"

پسر پاسخ داد:" بله پدر!"

و پدر پرسید:" چه چیزی از این سفر یادگرفتی؟"

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:" فهمیدم که مادر خانه یک سگ

داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فواره داریم و آنها رودخانه ای

دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها

ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها

بی انتهاست!"

با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:" متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

گل سرخی برای محبوبم(بچه ها حتما تا آخر بخونید )

" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود . از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا , با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود , اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد , که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد : " دوشیزه هالیس می نل " . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند .

" جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع بهجوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت 7 بعدالظهر " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

" زن جوانی داشت به سمت من می آمد , بلند قامت و خوش اندام , موهای طلایی اش در حلقه های زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند .

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید ؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت : فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .

 

به من بگو او را چگونه دوست داری و من به تو خواهم گفت که چه کسی هستی .